
به نام حق
به قلم سخنگوي بانوان مكتب عريان (اصالت كلمه) ، مسئول كارگاه ادبي اميد : مريم نضريان
اين نوشتار جوابيه مقالهاي است كه در شهريورماه تا مهر 1388 در شش شماره پياپي در هفتهنامه «نداي جامعه» به منظور نقد بر مجموعه «جنس سوم» به قلم استاد گرانمايه جناب آقاي مولايفر به چاپ رسيد.
و فاصله زماني بين اين دو نوشتار فقط يك علت داشت و آن عدم اطلاع اينجانب از نقد اين بزرگوار بود كه البته «ماهي را هر وقت از آب بگيرند، تازه است!»
آنچنانكه براي تمام اهل فن واضح و مبرهن است، هر كلمه كليدي آنگاه كه وارد يك نگرش نوين و جريان جديد ميشود با عنايت به نظام آن ديدگاه، مفهوم تازهاي خواهد گرفت كه حتي ميتواند با تعريف و معناي معمول و پيشين خود مغايرت داشته باشد، تاريخ فلسفه سرشار از اينگونه اصطلاحات است.
آنچه كه در نقد استاد عزيزمان جناب آقاي مولاييفر مشهود است، ايشان در مواجهه با مكتب عريان و اصطلاحات كليدي آن، همان تعاريف رايج ذهني خويش را بدون هيچ توجهي به ساختار ارگانيك نگرشها نقد زدهاند، به گونهاي كه نقد اين عزيز گرانقدر در اصل فقط و فقط، نقد ذهنيت شخصي ايشان نسبت به مكتب اصالت كلمه «عريانيسم» است كه البته و صد البته هيچ ربطي به ديدگاه اين نگرش والاي ادبي نداشته و ندارد.
به عنوان مثال بايد صراحتاً اعلام كنم كه:
الف) منظور ما از كلمه «شريعت»- فقط و فقط تمام چارچوبههاي مطلقگراي ادبي يعني سبكها، ژانرها و مكتبهاي تاريخ ادبيات جهان است و هيچ ربطي به نوع كاربرد اين اصطلاح در مبحث اديان نداشته و ندارد.
ب) منظور ما از اصطلاح «طريقت» فقط و فقط ژانرهاي «فراشعر» و «فرا داستان» در مكتب اصالت كلمه است كه هرگزاهرگز از پيشنهادات و مؤلفههاي ادبي خود يك چارچوبه مطلقگرا يا به اصطلاح ما «شريعت ادبي» نميسازد، و طبيعتاً اين اصطلاح در نگرش ما هيچ ربطي به سلاسل و فرق قديم و جديد عرفاني نداشته و ندارد.
ج) «حقيقت» اين كلمه در ديدگاهها، فقط و فقط وجود بسيط كلمه در هنر ادبيات است و بس كه به شرط حركت تعالي گرايانه اهالي ادبيات به سوي آن با فراروي دانشورانه از تمام شريعتها و جنبشهاي ادبي ميتوان به ژانر بي پايان «متن عريان» دست يافت.
براي روشنتر شدن قضيه بي فايده نيست كه عرض شود اگر اين دوستان به اصطلاح منتقدي روشنفكر گرامي بيشتر از اين با واسطه انگارهها و پيش فرضهاي ذهني خويش به ادبيات كلمهگرا نگاه كنند حتماً در توضيح اصطلاح «شهادت مؤلف» به تدريج آن را يك نظريه تروريستي و غالباً انتحاري براي يورش به كانونها و انجمنهاي ادبي خواهند پنداشت كه اين عريانگرايان ياغي آن را گستاخانه اعلام كردهاند و حتماً بعدها رد پاي بنلادن و بقاياي ببرهاي تاميل را در كارگاه ادبي اميد پيدا خواهند كرد و شايد به تدريج خود اين قلم نيز به علت فعاليت در اين جنبش ادبي مظنون رديف اول قتل كساني همانند گارسيا لوركا و حتي خانم بينظير بوتو به شمار ميآمد.
البته از آنجا كه جناب آقاي آرش آذرپيك در بيانيه خويش به منظور ارائه مفاهيم بكر ذهنيشان از برخي واژگان پزشكي نيز استفاده كرده و آنها را دچار استحاله معنايي كردهاند- مانند اصطلاح استرابيسم «كه نوعي بيماري چشمي است» و سادومازوخيسم «كه نوعي بيماري رواني است»- نميدانم چرا دوستان منتقد ما كه عريانگرايان را به خاطر به كار بردن برخي اصطلاحات، يكباره (نكشيده و بيست وپنج من» به زردشت و حروفيه و ... مرتبط نمودهاند چرا به خاطر استفاده از اصطلاحات پزشكي، مكتب ادبي اصالت كلمه را در تئوريهاي علمي لويي پاستور، دكتر كخ و دكتر ويليام مورتون و... جستجو نكردهاند!؟
براي بررسي نقدنامه جناب مولاييفر، بايسته است كه ابتدا نظري اجمالي بيندازيم به عناوين مورد نقد ايشان كه صراحتاً اعلام ميكنم، هيچ ارتباطي به نگرش ما ندارند
1- اطلاق برچسب «شعر- واژه» به جنبش ادبي اصالت كلمه «عريانيسم»
2- عنوان كردن تشابه ساختاري متون عريان با شعر نو
3- نفي هنجارهاي دستور زبان در متون عريان با نظر بر اصل دادائيسم
4- تحريف كامل نگرش و نگارشها بنا بر ذهنيت كاملاً شخصي و غيرعلمي خود از مكتب عريان
5- اطلاق دوباره «شعر- واژه» بر پنج سطر از نوشتار منشور و عادي «آذرپيك» و ادعاي مشابهت آن 5 سطر به عنوان نماينده نگارشي اين مكتب با شعر نيما.
6- نفي ساختار رايج دستور زبان به منظور عدم استفاده از فعل
7- ارتباط جريان صرفاً ادبي عريان با فرقههايي همانند حروفيه
8- مراقبه شناور را با مراقبه هندوئيسم يكي دانستن
9- جلوهدادن عريان به عنوان نگرش و نگارش دو تفكر- دو قلم
10- نگارش صوفيانيه عريان نويسان
11- كوشش عريان گرايان براي رد پا جا گذاشتن در شعر و داستان
12- ارائه تئوري خود ساخته «شعر جنس اول، قصه جنس دوم، تركيب شعر و قصه با حفظ اصالت واژه مساوي با جنس سوم!» و ... كه از اساس هيچكدام از اظهارات فوق كوچكترين ربطي به مكتب عريان ندارند.
از آنجا كه هر نظريه داراي مؤلفههايي بنيادين و گاه غيربنيادين ميباشد، واضح است كه با تأييد يا رد دانشورانه آن مؤلفههاست كه نظريهاي رد يا تأييد خواهد شد. آيا انتقال بحث از چارچوب اصلي متن «مؤلفههاي بنيادين و غيربنيادين» به حاشيه- توسط جناب استاد مولاييفر- ترفندي رندانه نميباشد براي ترجيح حيطه مطبوع و قابل گريز به شرايطي سخت و گريزناپذير، كه طبيعتاً پشتوانه ادبي نسبتاً وسيعي را ميطلبد.
بايد به اين استاد گرانمايه عرض شود كه عنوان مقاله شما «برهنگي واژه در مكتب عريان» است، اما تمام نوشتارتان نقدي به اصطلاح فني و پيرامون يكي از مؤلفههاي حاشيهاي و ثانويه اين مكتب ميباشد، پر واضح است كه اطلاق برچسب شعر به جنبشي كه بزرگترين رسالتش آزادي كلمه از حصار الهههاي شعر و داستان با تمام زيرشاخههايشان ميباشد، و از همان آغاز بيانيه تا پايان، پياپي تأكيد ميكند كه هدف من نه شعريت است و نه قصويت، چه معنايي ميتواند داشته باشد، آيا ناآگاهانهترين، غيرعلميترين و مضحكترين برچسب و تهمت به مكتب ما اطلاق عنوانهاي كذايي شعر عريان و ... نيست، آخر بايد چند بار در تمام بيانيهها، مقالات، مجلات و سايتهاي خود اعلام كنيم كه خوانندگان عزيز و دوستان گرامي شما را به خدا- ما را نه با عينك شعر، شاعر صرف بدانيد و نه با عينك داستان، داستان نويس صرف، آخر مگر وجود بيپايان كلمه فقط وفقط در اين دو ژانر خلاصه شده است!؟
همچنانكه بارها عنوان كردهام مخاطب ما ميتواند به 2 طريق با نگرش ما ارتباط برقرار كند.
1- برخورد سطحي- كه حاصل نگاهي سطحي و غيرعلمي به موضوع است
2- برخورد عميق- كه حاصل ديدگاهي دانشورانه و عميق به موضوع است
در خورد نوع اول ← فرد به شدت دچار شخصي نگريست و ذهنيت خود را بر اصل موضوع تحميل ميكند، اما در برخورد نوع دوم، همانطور كه مشخص است فرد از روبنا و سطح، به عمق نگرش، طريقي پويا از مكاشفه در پيش ميگيرد، تا حقايق را از بطن آن نگرش دريافت نمايد، البته قصد بنده هرگز اين نميباشد كه استاد عزيزمان جناب آقاي مولاييفر را محكوم به دسته اول كنم، اما همانگونه كه مشهود است شكاف نگرشي بسيار عميقي تا مخاطب نوع دوم دارند. زيرا استفاده از اصطلاح خرد قالب «شعر- واژه» كه تنها در 2 صفحه از كتاب 117 صفحهاي «جنس سوم» فقط به عنوان يك تبليغنامه به آن اشارتي گذرا شده است، و چشمپوشي آگاهانه از 116 صفحه ديگر از كتاب «جنس سوم» و عدم اشاره و نقد؛ ژانرهايي «فراشعر- فراداستان- و متن عريان» ميتواند چه معنايي داشته باشد؟! و ا... اعلم. به هر حال نميدانم چرا ايشان بدون هيچ توجهي به اصول اوليه و بنيادين اين مكتب بزرگ ادبي، و تأكيد ما بر فراروي از قالبها و ماهيتهاي ادبي كلمه، اين مكتب عظيم را فقط به اندازه يكي از مؤلفههاي كوچك ژانر فراشعر در مكتب عريان، كه صرفاً شاخه كوچكي از اين مكتب است «ژانر شعر- واژه» تقليل ميدهند.
* تشابه ساختاري متون عريان با شعر نو:
آنگونه كه اشاره شد اصل مكتب ما بر فراروي دانشورانه- در يك حركت درونساختي- برونساختي- از تماميت جنبشهاي ادبي و ماهيتهاي واژه بويژه ژانرهاي شعر و داستان است براي يافتن افقهاي نامكشوف و پتانسيلهاي نهفته و ناگفته وجود مقدس كلمه، و اين ديدگاه چه از لحاظ نگرش و چه از لحاظ نگارش، به هيچ وجه در حصار شعر كهنه و شعر نو و شعر ... ! نيست زيرا اولاً اصلاً به اين نو و كهنه بودنها اعتقاد ندارد.
و ثانياً قلم خود را در حصارهاي خودساخته شعريت (چه گذشته و چه اكنون و چه آينده) و ايضاً داستان محصور و محدود نكرده و نميكند زيرا دنياي بيپايان كلمه را هيچگاه نميخواهد در عوالم وسيع اما محدود شعر و داستان به بند بكشد و ...
* نفي كامل دستورزبان در متون عريان:
خدمت جناب استاد مولاييفر بايد عرض كنم كه اعتقاد مكتب عريان (اصالت كلمه) هيچگاه بر شيوه آنارشيستي و دادائيستي نفي تمام هنجارهاي دستورزبان استوار نيست و اصلاً تئوري نفي ساختار دستور زبان به هيچ وجه مربوط به بيانيه مكتب عريان نميباشد و هيچ جاي آن به اين امر اشاره نشده است و نميدانم آقاي مولاييفر از كجا اين تئوري را آوردهاند!؟
در هنگام نگارش يك متن عريان، ما هرگز به صورت تئوريك و آگاهانه و به قصد قبلي دست به نفي نظام دستوري و توضيحات گرامري نميزنيم و اين امر تنها در صورتي ممكن است اتفاق بيفتد كه در سطري خاص از يك متن- و نه تمام آن- تعالي واژگان براي ارائه يك مفهوم، فراروي از دستورزبان را بطلبد و اين امر بر جذابيت هنري اثر بيفزايد. شكستن نظام دستوري در متن عريان هيچگاه به صورت يك تئوري بنيادين به هيچوجه مطرح نبوده است و حتي در جريان «شعر- واژه» كه تنها يك خرده قالب در بخش مؤلفههاي ثانويه و اختياري فراشعر عريان است، ما فقط شاهد حضور مستقل كلمه از دستور زبان ميباشيم، اين دستور و قاعده در درون واژگان در فضاي تهي به صورت معنوي و در ماوراي متن حفظ ميشود، زيرا در غير اينصورت هرگز مفهومي براي انتقال وجود نخواهد داشت.
* تحريف كامل نگرش و نگارش ما بنا بر ذهنيت خود ايشان؛ جناب مولاييفر مينويسد ما عرياننويسان فلسفه ذهني خود را اينچنين ترسيم ميكنيم «ما از جمله پيشگامان جنبشي نوين هستيم كه سوار بر سمند «شريعت» با تنپوشي از عرفان و نگاهي بر طريقت زرتشت پاي بر ركاب عريان واژهها با تلاشي هنرمندانه در فراسوي تغزل و روايت عزم خود را جزم كردهايم ...» جلالخالق!...
به خدا من پس از قريب به 8 سال عريانيست زيستن، براي اولين بار است كه اينگونه فلسفه ذهني را مشاهده ميكنم، به هرحال بايد ابداع اين شيوه جديد از نقد را به جناب استاد مولاييفر صميمانه تبريك گفت، شيوهاي كه به جاي نقلقول مستقيم از يك نويسنده خاص، دورترين تأويل از نوشتار او را نقل ميكند آنچنانكه در اغلب موارد در نقطه مقابل و متضاد آراء نويسنده است، شما اگر تمام كتاب 117 صفحهاي جنس سوم را مطالعه بفرمائيد هرگز به مفاهيمي كه ايشان در نقد نوآورانه خود ارائه دادهاند، بر نخواهيد خورد؛ اميدوارم اين استاد گرانمايه از اين به بعد در شيوه نقد خويش يك تجديدنظر جدي بفرمايند.
* اطلاق دوباره «شعرواژه» بر 5 سطر از نوشتار آذرپيك و اعلام آن پنج سطر به عنوان نماينده نگارش اين مكتب با شعر نيما!! بايد عرض شود كه ارائه آن پنج سطر از جناب آرش آذرپيك در آغاز مانيفست ايشان، هيچ ربطي- در هيچ بعدي- به متون عريان، بويژه ژانر «شعر- واژه» ندارد و در اين قسمت آذرپيك خيلي معمولي و غيرادبياتي فقط دارد حرف ميزند، حال اگر حرف عادي ايشان آنقدر هنرمندانه و شاعرانه است كه همپاي يكي از شاهكارهاي نيماي بزرگ است، اين ديگر از قدرت كلام اوست!
به زعم من تا آنجا كه متوجه شدهام آقاي مولاييفر با يك ديدگاه يكسان بينانه و يكسو نگرانه هر مطلب اعم از ادبي و غيرادبي را در كتاب جنس سوم فقط با عينك يك عنوان ميبينند «شعر- واژه» و اين موضوع شگفتانگيز آنچنان در نقد ايشان غلظت دارد كه من اگر ميديديم كه در نقد ايشان حتي، شناسنامه كتاب و عكسهاي چاپ شده در آن را نيز جزء «شعر- واژه» شمردهاند، به هيچ وجه تعجب نميكردم! در هر صورت اگر جناب استاد مولاييفر، به نگرشي صحيح و دانشورانه در مورد ژانر «شعر- واژه» ميرسيدند، هرگز اين چند سطر از يك نوشتار معمولي آذرپيك را «شعر- واژه» قلمداد نميكردند و تازه آن را شعر نيمايي نميخواندند.
واقعيت اين است كه ارتباط «شعر- واژه» با «شعر نيمايي» درست شبيه به ارتباط گوشي موبايل من با روسري من است و طبيعتاً تنها وجه اشتراك آنها اين است كه من ميتوانم از هر دوي آنها استفاده كنم!
* اعلام كردن شبه تئوري نفي ساختار رايج دستور زبان با محوريت حذف فعل در جملات به عنوان يك مؤلفه عريانيستي. در تاريخ ادبيات به ويژه اواخر دوره انحطاط ادبي «سبك بازگشت» بودند متشاعراني كه به علت عدم داشتن پشتوانههاي فكري- عاطفي- ادبي، به ناچار بنا بر برخي عوامل كه به نوعي آدلريستي بودند، شروع كردند به سرودن شعر بي الف، شعر بي نقطه و... كه اينگونه تفننات و بازيهاي كودكانه حاشيهاي در ادبيات كه هيچ حاصلي نداشت جز اينكه ابزاري باشد براي سرگرمي و مطايبه!
به نقل از جناب مولاييفر در متون عريان، مخاطب با جمله كامل روبرو نخواهد شد، و در اين ساختار بيقاعده، فعل و به طور كلي تماميت ساختار دستور زبان نفي ميشود. ايشان به جاي يك نقد دانشورانه و بيغرضانه بر مكتب «اصالت كلمه»، ظاهراً براي ايجاد يك رابطه كور نگرشي و نگارشي بين متون عريان و مجموعهاي موسوم به «گمبودگي» كه البته چراغهاي اين رابطه به شدت تاريكند- با اجازه خود در وادي مكتب عريان دست به مؤلفهسازي و تئوريبافي ميزنند.
با اينكه كتاب «گمبودگي» جناب رادفر بدون هيچ بيانيهاي چاپ شده است، اما به هرحال ايشان در ارتباط با اين مجموعه، ادعاي بنيانگذاري سبك «شعر بيفعل» را دارند.
اينجانب به هيچ وجه اين كتاب را از لحاظ علمي و ادبي آنقدر جدي نديدم كه بخواهم حتي در مخالفت با آن چيزي بنويسم، اما به جاي نقد بد نيست خاطرهاي نقل كنم كه شايد بي ربط با اين موضوع نباشد:
يادم ميآيد در يكي از جلسات 90 روزه تابستان 84، يك روز با جناب آقاي آذرپيك، جلسه شيرين «تئوري بازي» داشتيم كه البته به نوعي فقط زنگ تفريح جلساتمان بود.
يكي از چندين «شبه تئوري» كه ما صرفاً براي خنده و تفنن ساختيم، شبه تئوري «شعر بي واسطه» بود.
اساس اين به اصطلاح سبك من درآوردي، بر اين اصل بنيادين استوار بود كه:
«كلمات شبيه انسانهايي شدهاند كه فقط به واسطه واسطههاي خودساخته – وسايل ارتباط جمعي – روابطشان شكل گرفته است، و اين امر باعث شده كه جامعه آشوبزده انساني در عصر پسا مدرنيسم با فاجعه مرگ عواطف و درد بي خويشتني روبرو شود ديگر به قول «سايه» «اشارات نظر» نامهرسان عاشقها نيست و به عنوان مثال «پيامكهاي بيروح» جاي آنها را گرفته است. بر همين اصل مشاهده ميشود كه وسايل ارتباط جمعي- بر اساس شگردهاي آوانگارديستي تبليغات- پروسه تكامل بشري را از حالت طبيعي آن خارج كردهاند، به گونهاي كه انسان (به دقيقه اكنون) به ناچار به اين نتيجه محتوم تن داده است كه شايد بتواند يك روز بدون اكسيژن زنده بماند اما بدون تلويزيون، اينترنت، ماهواره، موبايل و... زندگي اين حيوان ناطق، امكانپذير نيست، بدين ترتيب انسان ناخودآگاه در تصرف واسطههاي ارتباط جمعي همه چيزش را باخته است. پس بياييد لااقل اين تجربه تلخ را به دنياي معصومانه واژگان تعميم ندهيم و در اوج عشق؛ بيرحمانه تمام حروف ربطا را از جملات خويش حذف كنيم، تا ديگر در دنياي آزاد واژگان «فعل و فاعل و مفعول» بدون هيچ دغدغهاي براي يافتن يك حرف ربط مناسب- وسيله ارتباط جمعي- زنده، پويا و عاشقانه در هم جاري شوند تا به وحدت متني و فرامتني خويش دست يابند كه اين همان رستاخيز واژگان در يك متن والاي هنري است!!
با اينكه تئوريزه كردن سبك خلقالساعه «شعر بي واسطه» شايد كمتر از نيم ساعت وقت من و آقاي آذرپيك را گرفت، اما در همان مدت كوتاه يكي دو شاهكار هنري! نيز بر اساس اين تئوري نوشتيم كه بد نيست يكي از آنها را بخوانيد:
آسمان / [شيمي درماني كرد] / زمين مرد! / زمين [شيمي درماني كرد] / آدم مرد! / آدم [شيمي درماني كرد] /كودك / فقط كودك ماند!
البته نميدانم اين «تئوريبازيها» ارزش تلف كردن نيم ساعت وقت گرانبهاي آقاي آذرپيك و مرا داشت يا نه؛ ولي در هر صورت آدمها ذاتاً به تفريح نياز دارند.
با آنكه احتمال ميدهم، كساني كه فقط براي گذراندن وقت به حاشيههاي جهان بيپايان ادبيات قدم نهاده باشند؛ تئوري «شعربي واسطه» ما را حتي بر مكتب سورئاليسم ترجيح بدهند. و حتي كساني كه ندانند اين تئوري مندرآوردي به قلم ماست، آن را مغرضانه با «مكتب جهانشمول عريان» نيز مقايسه نمايند، و پروازهاي اين مگس را در عرصه سيمرغ تصور نمايند كه البته «زحمت ما هم نميدارند» به هرحال ما از آنها هيچگاه ناراحت نخواهيم بود، زيرا بنا بر فرمايش حضرت اميرالمؤمنين علي (ع)، «انسان دشمن چيزيست كه آن را نميفهمد»
در پايان كتاب «جنس سوم» به يك تبليغنامه برميخوريم كه به وضوح هيچ گونه ارتباطي با بيانيه مكتب ادبي عريان ندارد، با اين وجود جناب استاد مولاييفر، در بخش چهارم نقد خويش با آوردن جملاتي از اين تبليغنامه «ص 115 كتاب»، در هنگام بيان ويژگياي از مكتب عريان بر آنند تا به مخاطبانشان بقبولانند، اين تبليغنامه دو صفحهاي، همان بيانيه چندين صفحهاي مكتب اصالت كلمه «عريانيسم» است، به عبارت ديگر ايشان با به مسخرهگرفتن هوش مخاطب بيانيه 30 صفحهاي عريان را همان تبليغنامه 2 صفحهاي «شعر- واژه» معرفي ميكند و بعد از آن با ترفندي رندانه و غيرعلمي «شعر- واژه» را مشابه كتاب به اصطلاح گمبودگي رادفر معرفي ميكنند، و بعد يك اثر در كتاب جنس سوم را به عنوان يك «شعر بدون فعل» نقل ميكنند!
اما بنده به قصد نفي تئوري ادعايي جناب مولاييفر كه بدون هيچ دليل و منطقي آن را به متون عريان نسبت دادهاند، شبه تئوري «شعر بدون فعل» را در همين اثري كه خود استاد مولايي به عنوان مثال مطمئن ادعاي خود مطرح كردهاند، بررسي گذرايي ميكنم.
البته لازم به تذكر است كه همانطور كه در خود بيانيه مكتب عريان در كتاب جنس سوم آمده است، اينجانب نيز به شخصه هرگز متون ادبي ارائه شده در «جنس سوم» را مصداق اصلي يك كار عريان نميدانم، زيرا اين متون جزء اولين تجربههاي فرزندان اين مكتب است كه صرفاً براي معرفي و اعلام حضور آنها در اين جنبش ارائه شدهاند و كار عنوان شده توسط جناب مولاييفر نيز از ضعيفترين متون اين مجموعه ميباشد، اما باز با تمام اين اوصاف تعريف و تئوري ارائه شده توسط جناب استاد هيچ تناسبي حتي با اين متن پيشپا افتاده نيز ندارد، البته اين متن صرفاً در جهت رسيدن به فراشعر و فراداستان است و نه يك «شعر- واژه» و جالب است كه كاملاً برخلاف ادعاي استاد مولاييفر در رابطه با شبهتئوري «شعر بيفعل»- با ساختار كامل دستوري نيز نگاشته شده است. اكنون بررسي ميكنيم:
اين اثر با يك تصوير شروع ميشود- (باران/ قطره/ قطره/ در پيادهرو)- تا اينجا ما يك تصوير داريم كه با حركت همراه است، و بعد يك جمله كامل سؤالي: (حاضريد با هم زير يك چتر؟!)- فعل به قرينه معنوي حذف شده است. (برو گم شو!)/ جمله دستوري كامل همراه با فعل/ (ايزوبام شرق)- يك تصوير/ (خاموشش كن)- جمله درخواستي با فعل/ (سرفههاي پياپي)- تصوير/ عقده داري روسريت را باز كن (جمله كامل با فعل)/ (باران خستهتر از تو)- تصوير/ (وزن بند آمده بود)- جمله خبري كامل با فعل/
اينجانب در خصوص ضعف و قوت اين اثر بحثي ندارم، اما قضاوت با شما!- جناب مولاييفر اثر بالا را اثري معرفي كردهاند كه ساختار دستور زبان را نفي كرده است و فعل هم در آن يافت نميشود!! «تو خود حديث مفصل بخوان از اين مجمل!»
- ارتباط مكتب ادبي اصالت كلمه- با فرقههايي چون حروفيه و مسأله الوهيت:
پيش از همه چيز بايد عرض كنم؛ منظور ما از تقدس كلمه، دادن ابعاد ماوراء طبيعي و فراانساني به اين مخلوق ذهني ساخت بشر نبوده و نيست؛ فقط بر اين اساس آن را مقدس ميدانيم كه باعث شد، انسان با كشف آن عصر حيوانيت خود را پشت سر بگذارد و به شعور عاشقانه وجودي خويش دست يابد كه نتايج طبيعي آن انواع ماهيتهاي بشري از قبيل فرهنگ، فلسفه، ادبيات، صنعت و ... است.
بنابراين محوريت كلمه در مكتب ادبي اصالت كلمه «عريانيسم» فقط و فقط جنبه ادبي و هنري دارد و لاغير- و ربط مسئله كلمه با الوهيت در نگرش ما چيزي نيست جز يك توهم كودكانه!
نميدانم حتماً اينكه ما درباره كلمه حرف زدهايم و آنها هم درباره كلمه حرف زدهاند، پس بايد با هم نسبت فاميلي داشته باشيم، اين حكايت همان طوطي كچل است كه وقتي درويش كچل را ديد خود را با او قياس كرد، شرح اين قصه در مثنوي معنوي آمده است. به هرحال بحث «كلمه» در نگرش و نگارش ما از زمين تا آسمان با نگرش حروفيه متفاوت است. به قول حضرت مولانا:
|
آن يكي شير است اندر باديه |
آن يكي شير است اندر باديه |
|
آن يكي شير است آدم ميخورد |
آن يكي شير است، آدم ميخورد! |
* مراقبه شناور متعالي يا مراقبه هندوئيسم.
در ابتدا براي درك بهتر مراقبه شناور در مكتب ما بايستي معناي اين دو كلمه را به صورت مجزا درك نمود، منظور از مراقبه صرف، اصالت دادن به خودآگاه در هنگام و هنگامه سرايش/ نگارش است كه نمونه اين نوع مكتب پارناس در شعر و مينيماليسم در داستان است. و منظور ما از واژه «شناور» اصالت دادن به ناخودآگاه در هنگام و هنگامه سرايش/ نگارش است كه نمونه بارز آن هم در شعر و هم در داستان مكتب سورئاليسم است، بنابراين هيچ ربطي به مباحث عرفاني هندي نداشته و ندارد، بايد دقت داشت كه تئوري مراقبه شناور در دكترين جناب آقاي آذرپيك هرگز يك مبحث عقيدتي نيست بلكه يك نظريه كاملاً علمي و روانشناختي ميباشد.
كه اينجانب در اين مقال كوتاه به صورت اجمالي و ساده، نيم نگاهي به آن خواهم داشت تا اصل قضيه براي استاد بزرگوارمان جناب مولاييفر و خوانندگان فهيم روشن شود:
بنا بر ديدگاه فرويد ما سه ضمير داريم كه پايه علم روانشناسي بر آنها قرار گرفته 1- ضمير خودآگاه 2- ضمير ناخودآگاه 3- ضمير نيمه آگاه؛ كه ضمير نيمه آگاه وجود مستقل ندارد بلكه آميزشي است از ضماير خودآگاه و ناخودآگاه- و بر همين اصل ضميريست غيراصيل، ما در حالت عادي نوعي مراقبه شناور نازل در خود داريم و چون خودآگاه و ناخودآگاه صرف زيستن اگر هم به طور نسبي وجود داشته باشد (مانند بيماران رواني) باز نميتوان به يقين عنوان كرد كه كاملاً و به طور مطلق در فرد جريان دارد. پس ضمير نيمه آگاه ضميرياست ، معلق مابين ضمير خودآگاه و ناخودآگاه كه با توجه به ميزان قدرت هر كدام از اين دو ضمير به سمت يكي از آنها كشيده ميشود، تا از حالت خود درآيد، به همين دليل است كه فرد نميتواند به طور مداوم و يا تقريباً براي مدت طولاني در حالت نيمه هوشيار باقي بماند، اگر به فرايند خوابيدن دقت كنيد ميبينيد كه حالت فرد در بين موقعيت خواب و بيداري براي مدت زماني كوتاه معلق ميباشد و پس از اين مدت كوتاه شخص كاملاً در حالت ناخودآگاه قرار ميگيرد و به خواب ميرود و در فرايند بيداري نيز به همين صورت؛ ما هرگز ضمير نيمههوشيار را انكار نميكنيم، اما هيچگاه به چشم يك ضمير اصيل هم به آن نگاه نخواهيم كرد، زيرا هرگز به خودي خود وجود مستقل ندارد و صرفاً موقعيتي معلق مابين خودآگاه و ناخودآگاه است، بنابراين مكتب عريان به 3 ضمير اصيل و بنيادين معتقد است: 1- ضمير خودآگاه 2- ضمير ناخودآگاه 3- ضمير فراآگاه
ضمير «فراآگاه» در مكتب عريان، جنسيت سومي است كه با فراروي از ضميرهاي خودآگاه و ناخودآگاه ميتوان به آن رسيد، درواقع فراآگاه عريان همان اصل اساسي و بنيادين و همان ضمير اوليه و مادر است كه آن دو ضمير ديگر از آن سرچشمه گرفتهاند، به قول خود جناب آقاي آذرپيك در نشريه داخلي كارگاه اميد «ضمير فراآگاه شاهكليد گشودن قفل تمام نرمافزارهاي سلولي در وجود انسان است» ضمير فراآگاه براي رسيدن به مراقبه شناور متعالي يعني «سكرو صحو توأمان» است، رشد ضمير فراآگاه بستگي دارد به ميزان شعور عاشقانه و بينش و دانش ما به خويش و هستي؛ كه اصل خودشناسي مقدمه آن ميباشد، براي روشنتر شدن اين مطلب مثالي ذكر ميكنم كه جناب آقاي آذرپيك در بيانيه دوم دكترين اصالت كلمه به آن اشاره نمودهاند، مثالي كه محوريت آن از متعاليترين شخصيتهاي تاريخ بشريت يعني حضرت اميرالمؤمنين علي (ع) ميباشد:
دقت بفرمائيد، حضرت علي (ع) نماز ميخواند و كاملاً متوجه است كه دارند يك پيكان را از پايش درميآورند، اما چون به ضمير فراآگاه خويش رسيده است (همان «سكرو صحو توأمان») اراده ميكند كه دردي در وجودش شكل نگيرد و من ايمان دارم كه علي (ع) به آن درجه از مراقبه شناور متعالي رسيده بودند كه اگر آن گداي معروف هم ميآمد و از ايشان طلب كمك ميكرد به قول شهريار باز «نگين پادشاهي دهد از كرم گدا را».
اما در موقعيتي به ظاهر مشابه ما ناهوشياري و از خود بيخودي زنان مصر را در داستان يوسف پيامبر داريم.
آنان با مشاهده جمال حضرت يوسف متوجه بريدن دستهاي خود نميشوند و اين همان عدم توجه و معرفت به موقعيت خويش و عدم معرفت نسبت به جهان اطراف است، اما امام علي (ع) هم به خويش معرفت كامل داشتند و هم نسبت به جهان پيرامون؛ پس بايد توجه داشت كه مراقبه شناور متعالي، نه تنها آن مراقبه هندوئيستي نيست كه به قول جناب مولاييفر به آن پسوند شناور اضافه كرده باشيم، بلكه مبحثي است بنيادين، وسيع و كاملاً علمي و روانشناختي.
* جلوه دادن عريان به عنوان نگارش و نگرش دو فرد- دو قلم!!!
جناب استاد مولاييفر مينويسند؛ (مهري مهدويان كه بيشترين «شعر- واژهها» را بر سكوي عريان به چاپ رسانيده است...) جالب است بدانيد كه همه شعر- واژههاي سركار خانم مهدويان كه در كتاب (جنس سوم) به چاپ رسيدهاند همان دو اثر كوتاه است كه آقاي مولاييفر در مقاله خود تمام وكمال آنها را چاپ نمودهاند!!!
ايشان در جاي ديگر از مقاله خويش در مورد خانم مهدويان مينويسند كه: در مقايسه با فرزندان كم سن وسال اين مكتب جا دارد از ايشان به عنوان بانوي مكتب خويش ياد كنند و ايشان در آخرين شماره از مقاله خود تا آنجا پيش ميروند كه با حذف اين به اصطلاح فرزندان كم سن وسال، نام خانم مهدويان را در كنار نام بنيانگذار اين مكتب جناب آقاي آذرپيك مي آورند تا چنين وانمود كنند كه انگار در اين مكتب كس ديگري وجود ندارد، و يا آنكه خداي ناكرده اين مكتب حاصل تفكر و قلم مشترك ايشان با آقاي آرش آذرپيك است!!!
در ارتباط با اين اقدام نه چندان شايسته اين استاد گرانمايه و عزيزمان بايد عرض شود:
اولاً فرزندان مكتب عريان هرگز محدود به آن چند تني كه در كتاب (جنس سوم) نام و آثارشان آمده نميباشد.
و جناب استاد مولاييفر با توجه به نفوذي كه در بين جامعه ادبي شهر دارند- كه علت آن محبوبيت شخصيت والا و دوستداشتني ايشان است- در چند جاي مختلف زيركانه و بي سروصدا از قسمتهايي از نشريات داخلي و حتي آثار انتشار نيافته فرزندان مكتب ما نقل قول ميكنند، بايستي خود به خوبي اطلاع داشته باشند كه اكنون تعداد فرزندان اين جنبش فراگير ادبي حتي براي خود ما نيز قابل شمارش نميباشد، و در اين ميان هستند عزيزاني كه سن آنها از خانم مهدويان كه چه عرض كنم حتي از خود جناب استاد مولاييفر نيز بيشتر است، براي كسب اطلاعات بيشتر در اين باره ميتوانيد به سايتهاي مختلف اعضاي اين مكتب در استانهاي مختلف كشور سري بزنيد حتي اگر ملاك استاد همان اعضاي مطرح شده در جنس سوم باشد، بايد گفت كه بيشتر آنها يعني كساني كه ايشان آنان را كم سن وسال ميدانند، اكنون مادران و پدراني هستند كه فرزندان برخي از آنها حتي دانشآموز هستند و حتي كم سن وسالترين آنها يعني آقاي رحمت غلامي در حال حاضر چند ترم است كه به عنوان دانشجوي كارشناسي در دانشگاه سنقر تحصيل ميكنند.
ثانياً: اطلاق عنوان بانوي مكتب عريان به خانم مهري مهدويان هرگز جنبه اختصاصي و تخصصي ندارد و اين عنوان بر تمام بانوان فعال در اين جنبش اطلاق ميگردد و هرگز منحصر به يك يا چند فرد خاص نيست، به هرحال همكاري سركار خانم مهدويان به عنوان يكي از فرزندان اين جنبش و شاگردان آقاي آذرپيك با ايشان، هرگز دليل بر اين نميباشد كه نام وي را در كنار نام آقاي آذرپيك به عنوان نظريهپرداز ذكر كرده و اين مهم در جايجاي مجموعه (جنس سوم) به روشني تمام بيان شده است.
در مورد ژانر «شعر- واژه» بايد عرض شود ابتكار اوليه اين ژانر به عنوان يكي از مؤلفههاي پيشنهادي ثانويه در قسمت فراشعر مكتب ادبي اصالت كلمه، توسط جناب آقاي آذرپيك صورت پذيرفت- همانند ژانر غزلمينيمال كه جزء مؤلفههاي ثانويه فراشعر عريان است و اتفاقاً هم يك كتاب مجزا «ليلازانا» در اين راستا چاپ شده است و هم در تبليغنامهاي كنار تبليغنامه «ژانر شعر- واژه» كه انگار جناب مولاييفر نه كتاب ليلازنا را مشاهده نمودهاند و نه تبليغنامه آن را در كتاب جنس سوم مطالعه كردهاند. به هرحال بيانيه كامل و تشريح اين ژانر نوظهور همراه با مؤلفههايي نويافته در آن در سال 1384 توسط اين قلم (مريم نظريان) به عنوان مانيفست كارگاه ادبي اميد نوشته شد و در تابستان 1388 در نشريه صداي آزادي براي اولين بار به صورت عمومي به چاپ رسيد و البته در كتاب مستقل من كه در همين بهار 89 روانه بازار كتاب شده است (فرازن- بانوي عاشقانههاي زمين) نيز به صورت كامل چاپ و در دسترس عموم قرار گرفته كه اميدوارم جناب استاد مولاييفر اگر قصد نقد اين ژانر را دارند افتخار نقد دانشورانه آن را به بنده بدهند.
... و اما نگاهي گذرا به چند اظهار نظر جناب استاد مولاييفر كه هيچ ربطي به مكتب ما ندارند.
ايشان در بخشي از نقد خود عريانيت بيان ما را در پردهاي از الفاظ و اصطلاحات صوفيانه توصيف ميكنند كه به گمانم در جواب ايشان همين اندازه كافي است كه عرض شود نود ونه درصد اصطلاحات مكتب عريان ربطي به تصوف ندارد و آن يك درصد وام گرفته شده نيز همانگونه كه در آغاز مطلب آمد در معناهايي كاملاً متفاوت و استحاله يافته استفاده شدهاند.
آقاي مولاييفر به صراحت در جايي از مقاله خود آثار جنس سوم را تلاشي براي ردپا جا گذاشتن در شعر و داستان معرفي كردهاند. نميدانم به چه زباني بايد گفت كه هدف و قصد ما نه شعر است و نه داستان، اين حقيقت چند بار در بيانيه آمده خدا ميداند چند مقاله و مصاحبه در روزنامهها، سايتها و كتابها در اين مورد نوشتهايم خدا ميداند خيلي واضح بگويم هر كسي كه قصدش ردپا جاگذاشتن در شعر و داستان است هيچ ربطي به ما نداشته و ندارد زيرا دكترين مكتب ما چيزيست جداي اين حرفها. ما عريان نويسيم نه شاعر محض، ما عريان نويسيم نه داستان نويس محض.
آقاي مولاييفر در قسمتهايي از نقد خويش كوتاهنويسي و اصطلاحاً مينيماليستي بودن را از ويژگيهاي بنيادين آثار مكتب عريان ذكر كردهاند و از اين امر تقدير و تمجيد هم نمودهاند، در حاليكه صراحتاً بيانيه ما كوتاه يا بلند بودن را به هيچ وجه ملاكي براي يك اثر عريانيستي ندانسته است (ص 27 كتاب جنس سوم). به خدا من دارم به يقين كامل ميرسم كه جناب استاد مولاييفر كتاب و جرياني ديگر را به جاي مكتب عريان نقد زدهاند! مطمئنم!
صد درصد! در مورد اطلاق عنوان «پدر روحاني» به بنيانگذار مكتب جهانشمول عريان جناب آقاي آرش آذرپيك بايد گفت كه ايشان در اين مورد گفتند- «اينجانب هنوز در برابر مشكلات جسماني كه به علت صدمهاي شديد كه در زمان نبرد هشت ساله ملت بزرگ ايران با عراق بر من وارد آمده است گاه و بيگاه ناتوانم، چه برسد به مسائل فراجسماني و روحي، حتماً جناب استاد مولاييفر عزيز فقط قصد مزاح و مطايبه داشتهاند وگرنه دوستان خود به خوبي مطلعند كه جسمانيتر از من پيدا نميشود!!»
- و اما تئوري خودساخته جناب آقاي مولاييفر براي معرفي جنس سوم:
در طول نقد استاد شاهد بوديم كه ايشان گاه وبيگاه تئوريها يا شبه تئوريهايي از جريانات ديگر بدون هيچ دليل علمي به مكتب ما نسبت ميدادند و بعد زيركانه اعلام ميكردند كه اين تئوري- كه مثلاً در مكتب ما آمده- از جرياني ديگر است، بنابراين مكتب عريان حرف جديدي نزده است!! اما در اواخر مقاله، ما شاهد يك نوآوري جالب ديگر از استاد بوديم، و آن ارائه اين شبه تئوري بود:
(شعر جنس اول، قصه جنس دوم و تركيب شعر و قصه با حفظ اصالت كلمه مساوي است با جنس سوم)
ظاهراً هرچه بيشتر پيش ميرويم خلاقيت و نبوغ طنازانه استاد بيشتر خودنمايي ميكند؛
زيرا اين تئوري تا به امروز وجود خارجي نداشته و اينجانب از طرف بنيانگذار مكتب عريان، اجازه ميدهم جناب استاد مولاييفر در صورت تمايل آن را به نام خويش ثبت نمايد، زيرا اين حق مسلم هر كسي است كه ابداعات خويش را به نام خود ثبت كند، زيرا برچسب اين شبه تئوري ممكن است به هر جرياني بچسبد الا مكتب عريان.
خارج از اين بحث كه شما از كجا ميدانيد كه حتماً شعر جنس اول است و داستان جنس دوم! بايد عرض شود كه اين شبه تئوري شبيه اين است كه مثلاً ما مرد را جنس اول و زن را جنس دوم فرض كنيم و بعد فرزندي كه حاصل آميزش اين دو است را جنس سوم بدانيم! اما آيا اين حرف غير از آن است كه اين موجود نوظهور بايستي در كالبد يكي از اين دو جنس به ظهور برسد و ... ، حال من نميدانم ايشان با تركيب شعر و قصه براي رسيدن به جنس سوم (استفاده از يك شبه تئوري آميزشي) چگونه ميخواهند اصالت كلمه را حفظ كنند، شايد بهتر باشد خود ايشان پاسخگوي اين مسئله باشند زيرا اصلاً ربطي به مكتب ما نداشته و ندارد!
در پايان بايد خاطرنشان شوم كه اگر قلم خام من در اين نوشتار گاه در برابر آستان حضرت استاد مولاييفر تند و گستاخانه بود، فقط وفقط با اجازه مستقيم و پيشنهاد بسيار بزرگوارانه خود ايشان بود كه ما صميمانه از اين ديدگاه بسيار بزرگوارانه و عارفانه حضرت استاد كمال سپاس و امتنان را داريم و اميدوارم مخاطبين عزيز نيز اين جسارتها را بر ما ببخشايد و حمل بر بيادبي نكنند كه به قول حضرت مولانا:
|
از خدا جوييم توفيق ادب |
بي ادب محروم ماند از لطف رب |
با تشكر
مريم (زينب) نظريان
مسئول كارگاه ادبي اميد