فرا شعری از زینب محمدیان درمکتب ادبی اصالت کلمه

  1. فرا شعری از زینب محمدیان

 

پدر همیشه خودش را دود می شود

در آتشی که شعله هایش

                             شعله به شعله

                                                  النگوهای مادر است

و من گوشواره ای که گوشهایم را زخم نوشت

وقتی پدر خواست دود شود

-           الو

الو

خانم ...

-          گم شو

روز اول :

-          می دود در من باران

باشتابی بیشتر از نور

و من          

پله

پله

درخود

تا مرز انسان شدن

شلاق ناگهان پدر

و دختر کبوتر از آسمان کبود

 


روز دوم :

-          الو

الو

خانم ...

دیالوگ دختر سکوت

وقطع کردن های پیاپی

-          چشم هایشان را باید شست

با صابونی از نور

هزار کوه یخ  در اطرافم

اما ... آتشفشانی  در من  

کوههای یخ از آ تتشفشان چه می دانند

شلاق ناگهان پدر

                                                دختر  نقطه  چین می شود برمتن

-          پَر پر شد نزن ...

ما در قاب عکس می شود  بر دیوار

-          الو خانم ...

چراغ سبز دختر

 


روز سوم :

جای خالی  یک گل در گلدان خانه

دو شمع سیاه به جای چشمان  مادر

رخت های دختر او را سیاه می پوشاند

-          الو  ...

- هق هق ...

-تمام من مال تو

تمام تو مال من

 


روز چهارم :

خانه  هم بی خبر از پدر

نه روز ، نه شب ، سحر

پدر 

  قدم  قدم

تلو تلو

ت ِ  ، تِ    ، لو  ،لو ،  ق َ  ، قَ ،   د َم

به در می خورد به دیوار تا ...

تصویر دختر میان دو گیلاس خون

پدر تمام دختر را سرخ می خواند

-          نه  نزن   تو را به ...  ، به خاک ، تو را ... ، به ... ، به ... نقش بر زمین می شود

 


روز  پنجم   :

کنار کاج پیر ، ساعت     نُه  بار خودش را دور می زند .

-          زیر چشمت چرا    ... ؟

-          پ  ... و بغض او بین  پ و در می شکند

پرواز دو قناری

و جای خالی دختر  در خانه  

 


پیامی از طرف نویسنده : ( همیشه  زمستان آبروی آدمک ها را می خرد   و   روی   زمین  ر ا سپید  میکند

تقویم پائیز را در خود مچاله می کند

چتر های باز و اشک های سفید آسمان

- از آسمون برف می آد

از دل من حرف می آد

عشق من   می  آد   می آد

بانی و  د ف می آد

-          بوق  ...

              بوق  ...

-          خانم دربست هستیم

-          خانم

-          دیالوگ دختر سکوت

پارک لاله

دختر تمام خستگی را در خودش خواب می شود در نیمه های  شب

تا ...

آفتاب  سحر  را فریاد می شود

-          دختر خانم ...  دخترم ...

-          یخ زده

-          خانم ...  خانم ...

-          نبضش کند می زنه

-          از آسمون برف می آد

از دل من  حرف  می آد 

عشق من   می آد   می آد

عشق  من  می   ...

افشای سرقت امیربهنام ازتئوری جنس سوم توسط مریم نظریان

 

 

 

سوگند به قلم و آنچه « با آن » مي‌نويسند

قرآن مقدس، سوره قلم آيه 1

« شحنه بايد كه دزد در راه است »

چندي پيش در نمايشگاه سراسري كتاب (در شهرستان كرمانشاه) به گونه‌اي كاملاً اتفاقي چشمم به كتابي افتاد كه شگفتي مرا برانگيخت آنچنان كه بدون توجه به نمونه موردنظر با خريد آن،‌ از نمايشگاه خارج شدم، تا در محيطي آرامتر بتوانم با تدقيق بيشتر آن را مطالعه نمايم كه در مرحله اول اين موارد بر حيرت من افزود:

1-‌ بيش از 4 سال پيش كتابي با همين نام « جنس سوم » توسط انتشارات كرمانشاه با مجوز رسمي وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي به چاپ رسيد كه بنده نيز در اين مجموعه مشاركت ادبي داشتم و تعجب من اين است كه چگونه اين وزارتخانه محترم اجازه استفاده از نام ثبت شده كتابي را به مؤلف كتاب ديگر بدون اجازه مؤلف يا مؤلفين قبلي داده است.

2-‌ كتاب بوسيله ناشر مؤلف چاپ شده است و همين امر بهانه‌اي به دست اين آقاي به اصطلاح مؤلف!! داده است تا در جاي‌جاي كتاب به شكلهاي مختلف شماره تلفن، ايميل و سايت خود را ذكر كند.

3-‌ و باز هم جالب توجه است كه در شناسنامه كتاب و هيچ جاي ديگر آن اشاره‌اي نشده است كه اين كتاب مستطاب در چند شمارگان (تيراژ) به چاپ رسيده است كه اين امر نيز كتاب مورد نظر را بيشتر به كتابهاي غيرقانوني و زيرزميني شبيه كرده است تا كتابي كه با مجوز رسمي به چاپ رسيده باشد، آخر اگر شخصي بدون ذكر تيراژ كتابش كه مثلاً 500 جلد باشد با تجديد چاپ آن در 200 جلد و ... ادعا بكند كتابش به چاپ بيستم رسيده است خوانندگان بيچاره از كجا مي‌توانند دريابند تفاوت آن را با كتابي كه چاپ اول آن پانزده‌هزار جلد بوده و سرانجام به چاپ دوم رسيده است و اصلاً عنوان پرفروش نيز نگرفته است.

4-‌ ... و از همه تعجب برانگيزتر تيتر درشت پايين طرح جلد كتاب است « كتاب پرفروش سال 2009 ». كاملاً طبيعي است كه مخاطب پس از خواندن اين عبارت كنجكاو مي‌شود تا بداند كتاب موردنظر پس از چند چاپ در يك سال! به اين عنوان كاملاً مشتري‌پسند مفتخر شده است كه با شگفتي تمام مشاهده شد اين اولين چاپ كتاب مذكور است و ...!

« تو خود حديث مفصل بخوان از اين مجمل »

به هرحال بايستي جناب آقاي اميربهنام مؤلف كذايي/ محترم اين كتاب را يا از جمله عرفا و اوتاد دانست كه به قدرت پيشگويي آينده دست يافته‌اند و حتماً « خاك به نظر كيميا » مي‌كنند و « صد درد را به گوشه چشمي دوا » خواهند نمود و بر همين اساس به اين يقين صددرصد دست‌يافته‌اند يا ايشان يك كلاهبردار حرفه‌اي هستند كه مخاطبين خود را كساني فرض كرده‌اند كه از پشت كوه آمده‌اند و ...

در هر صورت آنچه كه پرواضح است جناب اميربهنام از اعتماد بنفس بسيار بالايي برخوردارند و اين اعتماد بنفس فوق‌العاده را تا آخرين سطر كتاب خويش حفظ كرده است.

زيرا ايشان از نام كتاب « جنس سوم » گرفته تا بسياري از مباحث و مؤلفه‌هاي مطرح شده در آن، دست به برداشتي مستقيم -‌ انتحال ادبي -‌ فرهنگي -‌ از مجموعه « جنس سوم » بويژه بيانيه آن -‌ به قلم آقاي آرش آذرپيك -‌ زده‌اند.

كتابي كه با تبليغاتي گسترده و بسيار جنجالي بوسيله هوادارانش در سايت‌هاي مختلف اينترنتي، مطبوعات و نشريات سراسري و محلي، مجامع و محافل تخصصي فرهنگي‌- ادبي مطرح شده و انعكاس يافته است و جالب است كه جناب اميربهنام بدون كوچكترين اشاره‌اي به منبع اصلي تئوري جنس سوم‌- كه يكي از تئوري‌هاي مطرح در مكتب ادبي اصالت كلمه  Orianism است-‌ آن را با اعتماد بنفس بالا و صراحت تمام يك تئوري جهاني زاييده تفكر و قلم خويش عنوان كرده است.

به قول جناب استاد حسين پاينده « شحنه بايد كه دزد در راه است »

تئوري « جنس سوم » كه نام نخستين كارنامه فرزندان مكتب ما را ازآن خويش كرده است از اساسي‌ترين و بنيادي‌ترين مؤلفه‌هاي مكتب ادبي اصالت كلمه « Orianism » مي باشد. اين مؤلفه خاص در كتاب كذايي آقاي اميربهنام كه به زعم بنده صرفاً يك كاريكاتور ضعيف از « جنس سوم » مي‌باشد – محور اصلي به اصطلاح تفكر! ايشان قرارگرفته است. البته بايد اذعان كرد كه اين آقا هرگز به فهم درستي از بحث مار نرسيده‌اند و في‌الواقع ايشان اصل مطلب را نگرفته‌اند زيرا نسبت به تئوري جنس سوم به شدت هيجان‌زده شده‌اند و به گونه‌اي كاملاً سطحي با آن برخورد نموده‌اند آنچنانكه به مصداق اين سخن دكتر شريعتي كه « اگر مي‌خواهيد حقيقتي را خراب كنيد به آن خوب حمله نكنيد، از آن بد دفاع كنيد »

حتي اگر اين جناب بهنام با حسن‌نيت تمام مأخذ دستبرد فكري‌- قلمي خويش را عنوان مي‌كردند و به نيت ترويج آراء ما دست به نگارش مي‌زدند به هيچ وجه نمي‌توانستند مبلغ خوبي براي اين جريان باشند زيرا در متن كتاب با به حاشيه فرستادن اصل تئوري جنس سوم متن خويش را اشباع كرده‌اند از انواع شعارهاي هيجاني و تكرار چندباره مطالب در كتابي كه حجم چنداني هم ندارد البته به اضافه سخنان كليشه‌اي كتابهاي روانشناسانه امروزي كه بازار كتاب را اشباع كرده است و به ظاهر خود ايشان نيز از مترجمين اين‌گونه آثار است.

ايشان نويددهنده مدينه فاضله‌اي هستند كه حاصل سرقت چند مؤلفه بزرگ از يك تفكر جهانشمول است كه البته چون هرگز به فهم و دركي بايسته و شايسته نسبت به آن نرسيده‌اند بسيار سطحي و طوطي‌وار به آن پرداخته‌اند و براي اينكه به اصطلاح خط گم كنند تئوري جنس سوم-‌ و اصل وحدت در كثرت و كثرت در وحدت را كه در خدمت اين تفكر جهانشمول است-‌ را به جاي اثبات در ادبيات با طرفندي زيركانه (اما بسيار ناشيانه) در بحث خانواده ثابت كرده‌اند.

و اين شبيه آن رياضي‌داني است كه مثلاً بيايد نسبيت انيشتين را به جاي فيزيك در رياضي وارد كند و بعد بگويد نسبيت از آغاز فرضيه وي بوده است ولاغير.

به هرحال هر نظريه جهانشمولي مي‌تواند در ابعاد مختلف علوم بشري وارد شود بدون آنكه مهندس و طراح اصلي آن ناديده گرفته شود.

درباره منظومه رسوايي آقاي اميربهنام يعني جنس سوم كذايي ايشان به ياد مقاله‌اي افتادم كه جناب استاد حسين پاينده در كتاب « نقد ادبي و دموكراسي » نوشته‌اند مقاله‌اي با عنوان «شحنه بايد كه دزد در راه است» و جريان آن سرقتي ست كه اميربهنامي ديگر از كتاب ايشان بعمل آورده است و شگفت‌آور آنكه آن كتاب كذايي از سوي انتشارات (سمت) به عنوان كتاب درسي معرفي شده است.

به هرحال من از طرف خويش و بنيانگذار مكتب ادبي اصالت كلمه « Orianism » با ايشان ابراز همدردي كامل مي‌كنم، بايد خاطرنشان كرد كه جناب استاد پاينده در آن مقاله از قوانيني يادكرده‌اند براي دفاع از حقوق مؤلفان و مترجمان كه شايد آقاي بهنام از آن مطلع نباشند.

اكنون به مقايسه بسيار كوتاهي مي‌پردازيم بين جنس سوم (كارنامه فرزندان مكتب ادبي اصالت كلمه) و جنس سوم جناب بهنام كه كاريكاتوري ناهنرمندانه از آن است « تو خود حديث مفصل بخوان از اين مجمل »

اما پيش از مثالها بايد عرض كنم كه جناب آقاي پاينده، با دسته‌بندي مناسب و به جايي از انواع سرقت قلمي‌- ادبي در كتاب « نقد ادبي و دموكراسي » ما را به اين نتيجه رسانده‌اند كه عمل زشت آقاي بهنام جزء دسته اول و دوم اين دسته‌بندي به شمار مي‌آيد.

1- رونوشت كردن جملات و عبارات يا حتي تعابير به كاررفته در نوشته‌هاي ديگران و عدم ذكر مشخصات منبعي كه آن جملات يا عبارات و تعابير از آنها اخذ شده است.

2-‌ بازگفتي آراء و نظرات ديگران به جملاتي متفاوت بدون ذكر منبع آراء و نظرات.

پيش از اين قياس كوتاه بايد دوباره خاطرنشان شود كه ادبيات اصالت كلمه تنها يكي از مصاديق تفكر جنس سوم (كارنامه فرزندان مكتب اصالت كلمه) است، پس ما براي قياس مؤلفه‌هاي عنوان شده براي جزء «ادبيات» و تعميم آن به كل « تفكر فلسفي ايشان » مقال و مجالي ديگر مي‌خواهيم كه به اميد خدا در آينده نه‌چندان دور به آن خواهيم پرداخت، زيرا در تفكر يك مكتب مؤلفه‌ها در هر زمينه‌اي كه اثبات شده باشند فرقي در اصل موضوع نخواهد كرد.

در ابتداي كتاب « جنس سوم » در تعريف اين اصطلاح « جنس سوم » اين بيت حضرت مولانا عنوان شده است كه به راحتي قابل فهم مي‌باشد و حتي مي‌توان گفت در دايره تأويل قطعي قرارمي‌گيرد.

              مرد وزن چون يك شود آن يك تويي

چونكه يك‌ها محو شد آنك تويي

و اين به روشني نشان‌دهنده رسيدن كثرت « مرد وزن » به وحدت « يك = جنس سوم » و سپس در مرحله متعالي‌تر رسيدن آن وحدت عميق به وحدتي متعالي‌تر و بي‌پايان يعني « اصل مقدس توحيد » « يكي شدن » است، و حال در جنس سوم كذايي اميربهنام به راحتي تعبير فوق با برداشتي سطحي اما با آب و تاب فراوان آورده شده است و ايشان خيلي زحمت كشيده كه اثبات نمايد 1= 1+1 است و ... اين يعني رسيدن به تفكر جنس سوم و توحيدي كه ما بالاخره ندانستيم چه فرقي مي‌كند با جنس سوم اصلي يعني تئوري جناب آقاي آرش آذرپيك.

ايشان در بخش (در جستجوي يك) سير تكاملي روابط مرد وزن را در امتداد تاريخ در 4 مرحله عنوان مي‌كند كه به زعم بنده و هركسي كه حتي اندك اطلاعاتي در مورد تاريخچه فمنيسم دارد، دسته‌بندي اين آقا از بنياد غلط است.

1- از بدو تاريخ تا انقلاب صنعتي: تفكر مردسالاري-‌ برده شمردن زن و ...

در جواب بايد خدمت ايشان عرض شود كه هرگز نمي‌توان با يقين اذعان داشت از بدو تاريخ زنان هميشه فاقد قدرت و تحت سلطه مردان بوده‌اند، زيرا بسياري از شواهد مستند تاريخي حتي در برخي مقاطع و جوامع خلاف اين را ثابت مي‌كند، شرح مبسوط اين مسأله با عنوان « فراانسان يا ضد انسان (نقد آراء نيچه) به قلم اينجانب (با توجه به تئوري جنس سوم در مبحث خانواده و روابط زن ومرد)، در چند شماره پياپي در هفته‌نامه ابوذر- ارديبهشت 1388 به چاپ رسيده است.

2-‌ مرحله دومي كه جناب آقاي بهنام نام برده‌اند « روابط زن و مرد از آغاز انقلاب صنعتي تا اوايل قرن بيستم » است. ايشان مي‌گويند در اين برحه از تاريخ مردان به منظور بهره‌كشي بيشتر زنان را وارد بازار كار كرده‌اند، كه بازهم خطاي تاريخي و نگرشي در اظهارنظرشان اظهرمن‌الشمس است، زيرا اين خود زنان بودند كه با مبارزات انقلابي خود به منظور كسب حقوق برابر به بازار كار هجوم آوردند، انگار هرگز به گوش ايشان نخورده است كه فمنيسم موج اول را به علت همين قضايا كه ريشه در انقلاب صنعتي دارد -‌ فمنيسم حقوقي - ناميده‌اند آنچنانكه مشهود است ايشان كاملاً بي‌اطلاعند كه در سال 1789 در مبارزاتي كه عليه فئوداليسم صورت گرفت، زنان وسيع‌ترين مبارزات را دوشادوش مردان درپيش گرفتند و مصرانه خواستار حقوق شهروندي (سياسي‌- اجتماعي) و تحول در اوضاع خويش شدند اما طبق اين گفته كه هر انقلابي فرزندان خود را مي‌خورد به تدريج همه چيز به فراموشي سپرده مي‌شود بنابراين در سال 1793 با هرگونه فعاليت در راستاي طرفداري از حقوق زنان به شدت برخورد شد به هرحال فمنيسم و مبارزات زنان براي كسب حقوق انساني برخلاف نظرات‌- جناب بهنام از آغاز قرن بيستم شروع نشد بلكه ريشه در عصر روشنگري و انقلاب صنعتي دارد.

فمنيسم به صورت يك جنبش مستقل و منسجم و هدفمند آغازي پيش‌تر از قرن بيستم دارد كه تقريباً به سال 1845 مي‌رسد، در اين سال زنان باز هم براي كسب حقوق برابر وارد ميدان شدند تا با كسب استقلال « مالي » - كه آن را ريشه وابستگي اجباري به مردان مي‌دانستند – خود را اثبات كنند و اين فمنيسم در اصل حقوقي تا سال 1945 كه زنان در قالب و مهندسي ديگري مبارزاتشان را در پيش‌گرفتند ادامه يافت.

در اين عصر « فمنيسم موج دوم » زنان خواهان حقوق‌- فسلفه و زبان و هنر خاص خود شدند « فمنيسم تحليلي » و تا 1990 تداوم داشت، اما زنان پس از كسب پيروزي‌هايي پياپي به حقوق برابر و كسب هنر، زبان و فلسفه خاص خويش بسنده نكردند و به قصد انتقام تاريخي ازمردان و تثبيت كامل خود و با اين استدلال زن در ارتباط جنسي بين دو جنس به ديگري مبدل خواهد شد. استقلال جنسي خود را از مردان اعلام كردند – و مي‌كنند – با اين توجيهات كه نياز جنسي زن به جنس مرد همانند نياز ماهي است به دوچرخه!! و براي اثبات همين استقلال جنسي به گرايشهاي افراطي همجنس خواهانه روي آورند و اين قصه‌ي گاه زيبا و گاه پرغصه هنوز ادامه دارد.

3- به هر حال جناب بهنام در مرحله‌ي سوم از به اصطلاح طبقه‌بندي مثلاً علمي خود تاريخ آغاز فمينيسم را آغاز قرن بيستم اعلام مي‌كنند و پايان آن را نيز اواخر قرن بيستم يعني مبارزه‌ي زنان براي كسب حقوق انساني به خيال ايشان به يك قرن خلاصه مي‌شود، البته طبق طبقه‌بندي ايشان در مرحله‌ي چهارم از اواخر قرن بيستم تا اكنون زنان و مردان در عين به رسميت شناختن تفاوتهايشان يكسان شمرده مي‌شوند، يعني با پايان قرن بيستم همه چيز بين زن و مرد يا زنانگي و مردانگي حل و فصل شده است و انسان از لحاظ جنسيتي به آن مدينه فاضله‌اي كه در ناخودآگاه جمعي‌اش بوده است رسيده است و ...

باز هم طبق خورده فرمايشات ايشان در دسته‌بندي تاريخي چهارم فمينيسم در شرايطي صلح‌آميز و گل و بلبل گونه به پايان خط رسيده و جنس سوم - كه ايشان به دور از چشم شحنه‌ها ادعاي مهندسي آن را دارد – والسلام نامه تمام اين داستان «هجران و خون جگر» خوردنهاست.

به هر حال از نقد اين خورده فرمايشات بگذريم، خواننده‌ي مظلوم بنابر چه دلايل و مسأله بايستي بفهمد كه چرا اين جناب بهنام پايان فمينيسم را اعلام كرده‌اند. البته سخنان ايشان در بسياري جهات تن به تناقض مي‌دهد زيرا وي در پايان كتاب «نكشيده و بيست و پنج من!» يكباره «جنس سوم» را مؤلفه‌اي براي پايان فمينيسم اعلام مي‌كنند، بايد به او خاطرنشان كرد، از آنجا كه ايشان پايان فمينيسم را در توهمات خويش پايان قرن بيستم اعلام كرده‌اند ديگر «جنس سوم» براي پايان دادن به كدامين جنبش آمده است !!!

البته در اينكه مؤلفه‌ي جنس سوم در « مجموعه جنس سوم» كارنامه فرزندان مكتب عريان كه چند سال پيش از «جنس سوم كذايي ايشان به چاپ رسيد و مورد شرح و نقد بسياري در داخل و خارج از كشور واقع شد مؤلفه‌اي فرارو براي رسيدن به انسانيت متعالي است و رويكردي تكامل‌گرا براي پايان جنگ ضدين – جنگ بي سرانجام جنسيت‌ها – مي‌باشد، شكي نيست، زيرا ما با همين هدف سالهاست اين مؤلفه‌ را يكي از اصول بنيادين نگرش و نگارش خويش قرار داده‌ايم.

اما اين ادعا كه جنس سوم يعني مرگ فمينيسم به معناي جنبشي براي دفاع از زنانگي و حقوق انساني زنان است هرگز درست نيست زيرا براي رسيدن به «جنس سوم» مراحلي در نظر گرفته شده است كه در آغاز بايستي دو جنس در آرامش همه جانبه از حقوق انساني و برابر خود برخوردار باشند تا در طريقت‌هاي فرازن و فرامرد – برابر با فراشعر و فراداستان در ادبيات – با معرفت كامل دوشادوش هم مسير باليدن بي‌پايان به سمت انسانيت متعالي – در ادبيات وجود مقدس كلمه – را طي كنند، يعني در هر زمان و مكاني كه حقي از زن – و حتا مرد – پايمان شود، ما در هر مرحله‌اي از لحاظ نگرشي باشيم بايد بر عليه بي‌عدالتي و به قصد دفاع از شأن انساني زن – و در نتيجه مرد، برخيزيم، خواه براي كساني خوشايند باشد و خواه نباشد پس، جنس سوم در اصل پاياني‌ست براي زن سالاري و مردسالاريهاي انحصاري و محض و قانوني‌ست براي مرگ ديدگاههاي مطلق‌گرايي جنسيت مدارانه – خواه از جانب مردان باشد و خواه از جانب زنان، در هر صورت روشن شد كه طبقه‌بندي به اصطلاح تاريخي ايشان از موقعيت اجتماعي زن و مرد از بنياد غلط است و حاصل هيجانات كاذب ايشان هنگام مطالعه‌ي پنهاني كتاب «جنس سوم» ما يا مجله «راز مگو» و مطالب فرزندان اين جنبش در نشريات گوناگون طي چند ساله‌ي اخير مي‌باشد به هر حال تئوري «جنس سوم» كه به صورت ناشيانه‌اي محوريت كتاب آقاي بهنام قرار گرفته است، در سال 1384 براي پايان دادن به جنگهاي ماهيتي و هفتاد و دو ملتي و نبرد بي‌سرانجام جنسيتها با تأكيد بر مصداق آن در ادبيات انتشار يافت و در دكترين اصالت كلمه به قلم جناب آقاي آرش آذرپيك به دنياي انديشه و ادب معرفي گشت.

در اين كتاب «شعر و داستان» به عنوان مصداق‌هاي ادبي «زن و مرد» با فراروي از تمام زرق و برق‌هاي خودساخته در طريقت‌هاي تعالي‌گرايانه «فراشعر و فراداستان» به عنوان مصداق‌هاي ادبي «فرازن و فرامرد» در ارتباطي بي‌واسطه و فرارو با تماميت هستي بسوي حقيقت عميق شهودي «متن عريان» – كه در زن و مرد (انسانيت متعالي) و در ادبيات (وجود مقدس كلمه) مي‌باشد – حركت بي‌پايان خود را تداوم مي‌بخشند تا به صلحي نيروانايي و همه جانبه در تمام امور زندگي (و ادبي) دست يابند.

آنگاه كه سخن از مكتب و جنبش به ميان مي‌آيد آنچه كه در مثلاً جنبه‌ي نگارشي آن مكتب عنوان مي‌شود، به صورت كامل و سيستماتيك – چون ما با يك سيستم ارگانيك روبرو هستيم – مي‌تواند به ساير علوم انساني نيز تعميم داده شود، آنچنانكه جناب آذرپيك در آغاز بيانيه‌ي خويش بر اين امر كاملاً تأكيد كرده‌اند كه اين نگرش صرفاً ادبي نيست.

ما در نوشتار آقاي بهنام به نظريه‌هايي از ديگران نيز مي‌خوريم كه چون به زعم بنده ربطي به ما ندارد از آنها گذر مي‌كنيم و فكر مي‌كنم با توجه به مطرح بودن ادبيات اصالت كلمه orianism در سطح كشور اين مؤلفه نيز براي همه شعرا و نويسندگان و متفكرين حرفه‌اي كشور كاملاً آشنا باشد.

اما مؤلفه‌اي ديگر كه جناب آقاي آرش آذرپيك با توجه به اينكه فرزند خانقاه هستند از اين پارادايم فكري پدري خويش وام گرفته‌اند و به صورتي كاملاً علمي و استحاله يافته در راستاي مكتب خويش از آن بهره برده‌اند، اصل «وحدت در عين كثرت و كثرت در عين وحدت» است.

در صفحه 21 كتاب جنس سوم (كارنامه فرزندان مكتب اصالت كلمه) در پاورقي مي‌خوانيم در حقيقت عميق شهودي برخلاف آنچه در روبنا مشاهده مي‌شود، آنتي تز نفي بي چون و چراي يك تز نيست بلكه ماهيتي ديگر در كنار آن براي تكامل بيش از پيش است كه با فراروي هوشمندانه از هر دو ماهيت ظاهراً متناقض (همانند زن و مرد، شعر و داستان ...) و خارج از تمام ظواهر سطحي « كثرت »، مي‌توان به اعماق دروني يك پديده راه يافت و وجود عريان آن را به كشف و شهود نشست « وحدت »، بنابراين براي ارتباطي بي‌واسطه با اصل وجودي هر موجودي بايد از ماهيتهاي كلي و فردي آن «كثرت» فرآروي كرد براي رسيدن به « وحدت » نه اينكه آنها را پيشاپيش سلب و يا انكار كرد.

و اما جنس سوم كذايي جناب اميربهنام ص 50، فاصله گرفتن از كثرت هويت‌هاي ظاهري همچون جنسيت، مليت، رنگ، نژاد و ... ما را به وحدت هويت حقيقي كه همانا انسانيت ماست، نزديكتر مي‌سازد، در نتيجه خلاء لازم براي جذب آنچه مي‌خواهيم ايجاد مي‌كند و قابليت تبديل شدن به آنچه سزاوارش هستيم را در ما به وجود مي‌آورد.

و ص 70، دور شدن از كثرت‌هاي چالش برانگيز، ذهنتان را از تنش‌ها و اضطرابهاي حاصل از آن دور مي‌كند و فضاي لازم را براي آشكار شدن جنس سوم و خود واقعي شما فراهم مي‌سازد. حال قضاوت با شماست، اظهرمن‌الشمس است كه آقاي بهنام از دور شدن از كثرت براي رسيدن به وحدتي صحبت مي‌كنند كه نتيجه‌ي طبيعي آن رسيدن به «جنس سوم» مي‌باشد و اين دو مؤلفه از اساسي‌ترين مؤلفه‌هاي مكتب ما مي‌باشد كه پيش‌ترها در هر انجمن و روزنامه و سايت تخصصي توسط ما – و منتقدان و مخالفان ما – بارها و بارها به اشكال مختلف به آن پرداخت شده است، امير بهنام در صفحه‌ي 72 و 73 مي‌نويسد حركت به سوي كمال به معني دوري از كثرت و نزديكي به وحدت است، آيا جناب آقاي آذرپيك در طول بيانيه‌ي خويش چيزي غير از اين حقيقت را عنوان كرده‌اند.

اما مبحث ديگر در كتاب دروغين ايشان (يك زن + يك مرد) مي‌باشد، بايد عرض شود تماميت مبحث فيزيولوژيك زن و مرد به طور كامل و مشروح در كتاب جنس دوم سركار خانم سيمون دوبوار آمده است كه ظاهراً ايشان بدون مطالعه‌ي آن كتاب جهاني مطرح، از روي كرامات كاملاً فراعيني دست به نگارش آن زده‌اند، البته آنگونه كه بنده چه از طريق كتاب و چه تماس تلفني، ايشان را شناخته‌ام، از هر كسي يا نوشته‌اي – به گونه‌اي سطحي و تفنني – مشتي را برداشته‌اند تا بعدها خرمني كذايي را به نام خود ثبت كنند به هر حال ايشان سالها پس از كريستف كلمب تازه به آمريكا رسيده‌اند و با گستاخي تمام اعلام كرده‌اند كهكشان راه شيري را براي نخستين بار كشف كرده‌اند، به قول حضرت خواجه شيراز:

   اي مگس عرصه‌ي سيمرغ نه جولانگه توست

         عرض خود مي‌بري و زحمت ما مي‌داري

همانطور كه آمده است در كتاب ايشان هر مبحث چندين بار كپي مي‌شود، ص 90، باز هم مبحث وحدث و كثرت، ص 92 باز هم جنس سوم و ... اين رشته سر دارد به امتداد اين كتاب كم حجم شحنه نديده! به هر حال اين اتفاق غير هنري و غير اخلاقي و در نتيجه غير انساني در وادي قلم نه بار اول است كه رخ داده است و بار آخر خواهد بود.

 

 

مريم (زينب) نظريان

مسئول كارگاه ادبي اميد

مكتب ادبي اصالت كلمه

شرحی کوتاه بر مبانی مکتب ادبی عریان

هر جنبشی که عنوان مکتب را یدک می کشد ،بی شک آفریننده ی نگرش و نگارشی نوین است و چون مکاتب دیگر را ناکارآمد می پندارد قد علم کرده تا پیام آور راه رهایی باشد...

استفاده از واژه را به نوعی می توان به دو گونه ی هنری و غیر هنری تقسیم نمود.نمونه ی استفاده ی غیر هنری ،زبان رایج میان مردم کوچه وبازار است که جز ایجاد رابطه ای سطحی، عادی واکثراً موقت،هدفی ندارد و مورد بحث ما نیست هرچند به ندرت می توان جرقه هایی هنری- گاهی هم آذرخشی کوتاه – دراین گونه یافت؛اما استفاده ی هنری از واژه به قصد بیانی فرا عادی ،والاتر،ماندگارتروزیباتر انجام می گیرد ودر دامن خویش دو الهه ی پر زرق وبرق - شعر وداستان-را آفریده است که شوربختانه ،مکاتب ادبی این دو را تنها بستربالندگی واژه می دانند...

مکتب عریان استفاده ی صرف از این دو ژانررانادیده گرفتن توانایی ها و پتانسیلهای دیگر واژه می داند.

در دیدگاه ما شعر وداستان از بالانشینی مطلق وهدف شدگی خویش جدا می شوند تا نگرش ونگارشی نوین و فراتر جانشین مطلق نگری ومطلق نگاری ادبیات اکنون شود؛نگرشی که با ادبیات پیشین متضادیا در مقابل آن نیست، بلکه فراتر از آن است ونگرش ونگارش ادبیات پیشین جزیی از پیکره اش را تشکیل می دهد.امروزه هر نگارنده با این پیش فرض دست به قلم می شود که جز شعر وداستان راهی برای رستاخیز هنری واژگان نیست واین پیش فرض در والانگر ترین نگارنده ها نیز مجال آفرینش آزاد را سلب و توجه را به نگاهداشت حرمت های قراردادی این دو ژانر جلب می کند.تا کنون هر آفرینشگر ادبی ، یا در حصار شعر به آفریدن پرداخته ،یا در چارچوب روایت؛ یعنی بی آنکه هدف خویش را تکامل وتعالی واژگان قرار دهد،ذهنش معطوف بوده به قیدها وقرارداد هایی که امر به شعرشدن یا داستان شدن واژه ها می کنند.هدف شدگی شعر وداستان، باعث ایجاد حد ومرز برای نگارش ودست کم پنداشتن ظرفیت ها وتوانایی های بی نهایت واژه می شود.اگر بادیدگاهی هنری به کتابهای آسمانی بنگریم،این واقعیت را درخواهیم یافت که آورندگان این متن ها ادعای شعر یا داستان بودن آنها را نداشته اند،با این وجوداین متون زیباتر وفراتر از شعر وداستانند وپس از گذشت هزاران سال از پیدایش آنها هنوز زیبا و تأثیرگذارمی باشند.آنچه باعث جاودانگی این نوشتارها می شود به راستی خود واژه درعالی ترین جایگاه هنری آن است نه صرف شعر یا داستان.

عظمت،قداست وحرمت واژه تابدانجاست که :

«پروردگار واژه ی پاکیزه را به درخت زیبایی مثال زده که اصل ریشه های آن برزمین برقرار باشد وشاخه ی آن به آسمان بر شود»

قرآن(سوره ی ابراهیم آیه 24)

واژه عالی ترین پدیده است

اوپانیشاد- بریهدارنیکه

در ابتدا واژه بود

واژه نزد خدا بود

و خدا واژه بود

مکاشفات یوحنا- عهد جدید

قسم به قلم وآنچه می نگارد

قرآن کریم

انسان به زندگی جمعی نیازمند است و زندگی اجتماعی بدون برقراری ارتباط ناممکن می شود ،پیدایش واژه در شکل های متفاوت- مثلاً آوا واشاره های ابتدایی-این ارتباط را ممکن ساخت. انسانهای بدوی به وسیله ی نقاشی که آن را نیز می توان شکل ابتدایی واژه دانست، باهم ارتباط برقرار می کردند اما اندک اندک رابطه ها،زندگی جمعی وزبان در کنار هم پیشرفت کردند تا بشر امروزی با معجزه ی واژه-که بدون آن توانایی ابراز اندیشه هارا نداشت وبا حیوان برابر می شد- خویش را پادشاه زمین بخواند؛بی شک اگرواژه ای نبود،ارتباطی متمدنانه نبود واگر ارتباطی بین انسانها شکل نمی گرفت، یا تا اکنون بشرنابود شده بود یا هنوز برای گفتن یک دوستت دارمِ ساده ناچار بودبرای معشوق خویش شکلی بر دیواره ی غار بکشد...!!

مکتب عریان با اعتقاد به اینکه تا کنون اصالت واژه در هدف شدگی دو چارچوب تراش خورده، نهان وفراموش شده است،ماهیت کلی شعر وداستان را به چالش می کشد تا نوید بخش ادبیاتی ناشناخته ومتعالی تر باشد.این گونه نگریستن به معنای نفی دستاوردهای طلایی این دوبال پرواز نیست،بلکه آن فضای برتر را گوشزد می کند که در حقیقت آبشخور شعر وداستان بوده است ونگارندگان غافل مانده از آن، سرتعظیم به درگاه الهه های شعریاداستان فرود آورده اند.مکتب عریان برای ورود به فضایی که در آن واژه دیگرمجبور نباشد جهت هنری تر شدن به رنگ خاصی درآید،مؤلفه هایی همسو ارائه کرده و ایمان دارد که این راهکردها کاملترین گزینه ها برای سوق دادن قلم ها به سوی آزادگی بی قیدوشرط هستند.

1- ارتباط بی واسطه:

به تعمیرکاری یاد داده اند که برای باز کردن پیچها از آچار مخصوصی استفاده کند، اگر روزی آچار مذکور دیگر کارایی خود را از دست دهد تعمیرکار باید چه کار کند؟بدیهی است که سراغ وسیله ی دیگری می رودچون هدف او باز کردن پیچ ها است،اما اگر برای او استفاده از آن آچار مخصوص اهمیت بسیاری داشته باشد چه؟!اگر او در جعبه ابزارش ده ها وسیله ی دیگر داشته باشد اما تنها به آچار مخصوصش قسم بخورد چه؟!

آن وقت است که وسیله تبدیل به هدف شده است. ما وسیله ی هدف شده را واسطه می نامیم.

این وسیله به جای رساندن تعمیرکار به هدفش (بازکردن پیچ)مانند دیواری از رسیدن او به هدف جلوگیری می کند وتبدیل به واسطه می شود.

حال از این فضای مکانیکی کمی دور شده و به ادبیات برگردیم؛ به اعتقاد مکتب عریان شعر وداستان وسیله اند نه هدف؛ هدف ،تکامل وتعالی است،تکامل سه جانبه برای هرچه هنری تر شدن مثلث متن:

نگارش یک متن متعالی هم توانایی های ذهن نگارنده را تعالی می دهد،هم واژه ها را به فضایی با قابلیت تکامل وارد می کند وهم تأثیراتش بر مخاطب باعث تکامل اندیشه ای - عاطفی او می شود؛به جرأت می توان هنری تر شدن را برابر با کاملتر شدن دانست،تکامل برای رسیدن به جاودانگی،این است رسالت هنر!

وآن متنی هنری تر است که سه سویه ی نگارنده،واژه،مخاطب را تکامل بخشد؛هدف شدگی شعر وداستان باعث حذف واژه از مثلث متن وجانشینی عنوان شعر وداستان می شود.

آیا واژگان با شعروداستان برابرند؟یا چیزی والاتر از این دو را در هسته ی خود نهان دارند،چیزی که سرچشمه ی جوشش شعر وداستان است؟شعروداستان زاده ی مکتبهای ادبی اندو ما با تعریف هایی که مکاتب ادبی ارائه کرده اند شعر وداستان را می شناسیم،هر مکتب ادبی یکی از ماهیت های واژه را نگریسته وآن را بهترین جهت برای رسیدن به متنی کامل تر دانسته است.برای نمونه کلاسیسم بر مفهوم عقل در واژگان تکیه می کند و رمانتیسم بر مفهوم احساس؛هر کدام از این مکتبها به بعد خاصی از واژه اصالت داده اند،بعدی که به جای وسیله شدن ،هدف آنها است.هرمکتب ادبی بر ماهیت هایی از واژگان تکیه می کند،در نگرش مکتب عریان این ماهیت ها همه ناشی از وجود واژگان است،وجودی که والاتر و مقدم بر ماهیت های کشف شده و سرچشمه ی ماهیت های دیگر پنهان مانده ی واژه است...

وقتی که نگارنده با واسطه ی شعر یا داستان با واژه رابطه برقرار می کند محدوده ی ایجاد شده توسط این دوماهیت اجازه ی پرواز در وجود بی نهایت واژگان را از او سلب خواهد کرد.

ارتباط بی واسطه باواژه تنها درلحظه ای ممکن می شود که نگارنده- چه پیش از این شاعر بوده،چه داستان نویس- ذهن خویش رازمینه روبی کند؛معیارها وانگاره های پیشین راکناربگذارد تا رستاخیز واژگان در فضایی بی قیدوشرط،آغازگردد.در وضعیت پاکسازی زمینه ی ذهن،نگارنده،پیرکودکی می شود که باحذف حالتهای علت ومعلولی وقراردادی از ذهنش،به رابطه ای بی واسطه می رسد،هدف او رسیدن به ماهیت خاصی از واژه نیست وبدون انکارماهیتها وفراترازتمام قراردادها،به سمت وجود واژه پیش می رود،ودر نامحدوده ی وجود واژگان،قلم،با هر هوایی که تعالی بخش تر باشد نفس می کشد.هرگام پیشروی در این موقعیت،یعنی کشف ماهیتی که دردل واژگان پنهان مانده بود.

هر مکتب ادبی با انتخاب یکی از ماهیت های واژه به قصد تکامل بخشیدن به متن ادبی جنبش خویش را شروع می کند،اما اگر آن آچار(آن ماهیت)کارایی خودراازدست بدهد چه؟! باگذرزمان وتغییر مکان کارکردهای پیشنهادی مکاتب ادبی توانایی برآورده کردن نیازهای نگارنده ومخاطب را از دست می دهند.در طول تاریخ هرگاه چنین وضعیتی پیش آمده،مکتبی دیگر باانتخاب بعدی دیگر از وجود واژگان،پرچمی بارنگی دیگر افراشته ومنجی رهایی قلمهای آن دوره شده است؛امروزه هر شاعر یا داستان نویس که شروع به نگارش می کنداز لحظه ی هنری نگاری،خودآگاه یاناخودآگاه،دریکی از تعریف ها وچارچوبهای ارائه شده توسط مکاتب ادبی قلم خواهد زد،به گفته ی فردینان دوسوسور:

«شاعریاداستان نویس،خواه ناخواه،زیر پرچم یک نوع ادبی است وحتی اگرادعای بی سبکی کند،بازهم،خودش،آفریننده ی سبکی جدیدشده است»

دنیای هزاررنگ مکتبهای ادبی،بسترنزاع های بیشمار است،انسان برتری طلب ومطلق نگرنیز با انتخاب یک رنگ،جنگ خویشتن را آغاز کرده و می پندارد،تنها با آچار خود می تواند پیچها را باز کند پس از وسیله های دیگر استفاده نخواهد کرد.اما کسی که هدفش باز کردن پیچ ها وتکامل کارِخود است،آچارها رابه چشم وسیله می نگرد وبه محض ناکارامد دیدن وسیله اش سراغ وسیله ای دیگر می رود یعنی روش های نگرش ونگارشِ مکتبی ادبی راوحی منزل نخواهد دانست وآنها را به چشم چند پیشنهاد دوستانه می نگرد.

شعر وداستان ،که توسط مکاتب ادبی تعریف شده اند،برای کسی که بی واسطه با واژه رابطه برقرار می کند،هدف نیستند چون هرکدام بر بُعد خاصی از واژه تکیه کرده اندو ازابعاد دیگرغافل مانده اند.شعر در هر گوشه ی جهان ،بیشتر بر تکیه گاه تغزّل و موسیقی وداستان بر اساس روایت وتوصیف بنا شده است.

خلاصه اینکه،ماهیت های واژگان وسیله هایی هستند برای تکامل وتعالی متن ادبی ام متاسفانه در هر مکتب ادبی،یک یا چند ماهیت هدف شده اند.

وجود واژگان نور بی نهایتی است که دردل خود طیف های رنگی بسیاری دارد،این طیف ها،این رنگها،ماهیتها ی واژه اند وهر مکتب با تعصب بررنگی خاص ادعای برتری نسبت به رنگهای دیگر را داردوارتباط بی واسطه در آن لحظه ی مقدسی شکل می گیرد که عریان نویس با وسیله پنداشتن این رنگها(:غزل ،قصیده، رمان، فیلمنامه، کاریکلماتور و...)وگذراندن آنها از منشورِ بی واسطگی، به سوی نور وجود واژگان پیش می رود،نوری که یگانگی رنگهاست وهمان وجودیست که ماهیتها در آن،به شکلی گشتالت گونه قرار دارند.

هدف عریان نویس شعر وداستان نیست،بلکه جنسیت سومی است که با فراروی از این دوماهیت به دست می آید پس برای رسیدن به مقصودش از تمام تعریفهای شعروداستان-که روشهای تعالی اند نه خود تعالی- استفاده می کند.وسیله انگاشتن شعروداستان باعث کشف لایه های پنهان وجود واژگان وپایان جنگهای هفتادودومکتبیِ ادبی خواهد شد!

2- شریعت،طریقت،حقیقت:

این واژه ها بی گمان،شعارهای عارفان مشرقی رابه خاطر می آورد،اما شریعت،طریقت وحقیقت در مکتب ادبی عریان معنایی متفاوت باگذشته دارند.دستاورد تلاشهای بشر،سه شیوه ی کلی نگرش به هستی است که هر مکتب و ایسمی در یکی از این سه دسته جای می گیرد و انسان ،خودآگاه یا ناخودآگاه ،برای گامی پیشتررفتن از این سه نگرش استفاده کرده است:

1- نگرش مطلق گرا 2- نگرش نسبی گرا 3- نگرش عرفانی

ساختمانی را درنظر بگیریدکه چندراه پله وآسانسور دارد،بعضی از راه پله ها خراب و بعضی معمولی اند.سه نفرآنجایندکه هدف آنها رسیدن به بالاترین طبقه است.برای رسیدن به هدف به ناچار بایداز وسیله ای استفاده کرد.

شخص مطلق گرا اصرار دارد که تنها از یک راه پله استفاده کند حتی اگر با پله های شکسته ونامناسب روبرو گردد.راه برای فرد مطلق گرا،ناخودآگاه، به صورت هدف درآمده است،درحالی که هدف ازراه خودراه نیست بلکه رسیدن به مقصد است.

شخص دیگری نیز در ابتدای راه،مرددوانگشت به دهان مانده است،او وارث اندیشه ی پروتاگوراس هاست!ودرجهان امروز خود را پست مدرن می خواند، به ظاهر مطلق گرا نیست وباپرچم نسبی گرایی، خیره به راه پله ها نگاه می کند، درنبودمعیارهای قضاوتِ قطعی،خودرا معیارقضاوت می داند... به غیر ازتردید در همه چیز مردد است،به اعتقاد او پدیده ی مطلقی وجودندارد اما باور خودش مطلقاً درست است!! اگراز او بپرسیدکه می خواهی از کدام راه پله بگذری،خواهید شنید که: - معلوم نیست!ممکن است هرکدام از آنهادرست یا نادرست باشند...هرچیزی ممکن است،هیچ چیز قطعی نیست.او همچنان در دورتردید خویش می چرخد،یا قدمی برنمی دارد،یا بدون معیار قضاوت،با این فکر که«چه فرق می کند» بی تفاوت پیش می رود.

اما نفر آخر،او با ریش وسبیل بلند وعصای در دستش،مرتب در حال ذکر وسماع است،او وارث اندیشه ی ابن عربی،منصور،ابوالخیر وبایزید بسطامی است،قبل از اینکه از او چیزی بپرسید،خودش پاسخ می دهد،او صاحب کرامت است!:

- هو...همه ی راه ها درستند،هیچ تفاوتی ندارند! آسانسور باپله ی شکسته هیچ تفاوتی ندارد،هر دو مرید ما رابه حقیقت می رساند! سرش راپایین می اندازد واز هر پله ای که جلوی راهش باشد بالا می رود حتی پا می گذارد روی پله ای که نیست و می گوید بقیه آدمها چشم باطن ندارند! اومطلقاًبراین اعتقاد است که همه ی راه ها درست ویکسانند وتمام این صراطها مستقیمند!کسانی چون او وحدتِ وجود رابهانه ای برای تساهل های خویش ساخته اند .ناتوانی،عدم تعمق وتفکروتحقیق وتنبلی ذهن خود را می خواهندبا شعار «عشق وجادوی دل» توجیه کنند.

این سه نگرش همه شریعت گرا و به مطلق گرایی دچار بودند،حتی نسبی گرای داستان ما که دشمن مطلق گرایی بود،در همه ی اندیشه ها شک می کرد به جز اندیشه ی شک محور خویش،در همه ی پدیده ها امکان خطا می دید به جز اندیشه ی خودش،پس اونیز مطلق گرا بود.هم نگرش نسبی گرا وهم نگرش عرفانی ،برخلاف مطلق گرایی، به تمام راهها نظر دارند،با این تفاوت که در اندیشه ی نسبی گرا همه ی راه ها ممکن است وپدیده ای که قطعاً درست یا نادرست باشد وجود ندارد اما با دیدعارفانه همه ی راه ها قطعاً درستند وراه رسیدن به حقیقتند!

اکنون می رسیم به اعتقاد مکتب عریان،عریان نگر هرسه نگرش فوق رامطلق گرا وشریعتْ مدار می داند اما خود طریقتْ مدار است.

کسی که بینش او طریقتی است،مثل مطلق گرا معتقد به درستی راه واعتقاد خود است ولی مانند او اعتقاد خود را تنها راه تکامل نمی داند،او از یک راه پله شروع به عروج می کند اما اگربعدها در مقطعی از مکان یا زمان دریابد که راهی دیگر درست تر است از آن طریق هم استفاده خواهد کرد چون راه برای او هدف نیست بلکه وسیله ای برای تکامل است.مطلق گرا برخلاف عریانگرا از راه دیگری استفاده نمی کند،پس عریان نگر را نمی توان مطلق نگر دانست!

شخص عریانگرا مانند نسبی گرا به تفاوتها میان انسانها ایمان داردو می داند که برخی از اعتقاداتش در زمان ومکان ثابت نیستنداما بعضی از آنها را نیز در زمانها ومکانهای متفاوت مطلقاً ثابت ودرست می داند چون به وجوه اشتراک بین انسانها نیز ایمان دارد واز این لحاظ با نسبی گرایی متفاوت است پس یک عریانگرا ،نسبی گرا نیست!

عریانگرا مانند عارف وحدت گرا ،به تمام راهها نظر دارد اما می داند که از یک معبر مخروبه بالا رفتن با از یک آسانسور استفاده کردن متفاوت است،پس به مانند عارف حکم نمی دهد که "بتخانه بامسجد یا محراب مسجد و طاق ابروی دختر ترسا یکی است"عریانگرا به جای صراطهای مستقیم به صراطهای ممکن معتقد است وبا عقل وتجربه قضاوتی قطعی می کندکه آسانسوراسلام بهتر وبرتر از پله های نیمه شکسته وقدیمی بتکده، انسان را به حقیقت نزدیکتر خواهدکرد.پس اندیشه ی یک عریانگرا با اندیشه ی عرفانی متفاوت است.

آیا با این توضیحات می توان شخص طریقتْ روش را در یکی از تقسیم بندی های سه گانه ای که ذکرشد قرار داد؟!

طریقت هرسه نگرش ذکر شده را در کالبد خویش داردوسرچشمه ی آنهاست،اما شخص طریقتْ روش اهل هیچ کدام از این شریعتها نیست،هدف او تنها وتنها حقیقت است.ما این مسیراندیشه را اندیشه ی تکامل طلب می نامیم که درآن هیچگاه وسیله ها هدف نمی شوندو ایستایی وسکون برآن حکم فرما نیست.حقیقتی که توسط اندیشه ی تکامل طلب کسب می شود نه یک حقیقت مطلق است که به غیر از آن نباشدوبه سقف خویش رسیده ودر سکون وایستایی باشد،نه یک حقیقت نسبی است که بشود در آن تردید رواداشت؛ما این حقیقت راحقیقت عمیق شهودی می نامیم،حقیقتی که باتعمّق(=استفاده از خرد)وشهود(=استفاده از عشق وایمان) ودر صورت هدف نشدن وسیله ها در تمام امور زندگی،کسب می شود.

اکنون تمام مباحث بالا رابه حوزه ی ادبیات می کشانیم،

آن ساختمان که طبقه های بی نهایت داردنماد ادبیات واتاق های بالاتر نماد مرحله های کاملتر شدن متن ادبی است،یک راه پله شعر است وراه دیگر داستان؛راه بعدی را امروزه پلی ژانر می نامند که حاصل ترکیب کولاژگون نحله های مختلف ادبی است ومتأسفانه براین حرکتهای ایستا با افتخار نام فراژانر نیز اطلاق می شود،راههای دیگر وآسانسورهای کشف نشده ای هم هستند که به دلیل حکمرانی بی چون وچرای این دو اَبَرشریعت ناشناخته مانده اند.

شخص مطلق گرا - اکثر نویسندگان وشاعران اکنون جهان از این دسته اند- که به عنوان مثال از راه پله ی شعربالامی رود،هدفش همین راه است،واژه هایی را به کار می گیرد که درچارچوب این راه جا بشوند!شریعت شعر برای او وسیله ی عروج نیست که اگر ناکارآمدنمودتغییرش دهد بلکه تبدیل به هدف شده است وارتباط او با واژگان باواسطه است،تعصب بر یک روش خاص باعث کشف نکردن وبکر ماندن روش های دیگر خواهد شد.

شخص نسبی گرا- ادیبان پست مدرن از این دسته اند – در تئوری های شعر و داستان شک می کند وگاه با آمیزش این دوژانر متون کولاژواری پدید می آورد،خود رامعیار همه چیز می داند،پس هرچه به مذاقش خوش آیدرا امتحان می کند!همه چیز برای او قابل ویران کردن است بی آنکه به فکر ایجاد بنایی آبادتر باشد.به اعتقاد او همه چیز نسبی است! شکِ محوری حاصل بینش نسبی است وازدل شک پوچی زاده می شود وپوچ انگاری مجالی به جنبش های تکامل طلب نمی دهد.

کسی که نگرش عارفانه داردهمه ی راهها را درست می پندارد،چشمها رامی بندد ویک راه رادرپیش می گیرد!شعر یا داستان هرچه باشد! هرلحظه هم امکان دارد راهش را عوض کند ،مثلا امروز قصیده به سبک خاقانی بگوید وفردا شعر فرا آوانگارد امروزی!!!

اما عریان نویسی که هدفش عروج هرچه بیشتر است درراه تکامل وبه سوی هرچه هنری تر شدن حرکت می کند،درابتدا یکی ازتعاریف شعر یا داستان راپذیرفته وشروع به نگارش می کند(انتخاب شریعت ادبی)اما استفاده از آن راه را هدف خود نمی داند،به اعتقاداو اگر راهی دیگر باعث نمایان شدن ماهیتهای دیگری از واژه گردد باید از آن نیز استفاده کردونوشتار خویش را تا حد ممکن تکامل بخشید.

عریان نویس مانند مطلق نگر یکی از تعاریف شعر یا داستان را انتخاب می کندوبه راهش ایمان دارد اما این انسان جستجوگر برخلاف مطلق نگر همواره به دنبال یافتن راههای بهتر است.

عریان نویس مانند نسبی گرا در شریعت ادبی خویش شک می کنداما شک او محوری نیست وبرای رسیدن به یقین وایمانی برتر و والاتر است.هنگام بالارفتن از یک راه وقتی متوجه راه دیگری می شود که رسانش بهتری به سوی هدف دارد به راحتی پا در آن راه دیگر می گذارد،پس عریانگرا مانند نسبی گرا همیشه در حال تغییر است ولی دگرگونی او ازشاخه ای به شاخه ی دیگر پریدن وحرکت افقی نیست،حرکتی عمود،روبه بالا وبه سوی تکامل است.

عریان نویس نگرش عارفانه هم دارد یعنی تمام شریعتهای ادبی را در نظر می گیرد اما همه ی راهها را یکسان ومستقیم نمی داندوبرای او بدیهی است که بر وزن"----U---- U---"غزل سرودن با بر وزن فاعلاتن نیمایی سرودن متفاوت است وگزینه ی دوم در این زمان ومکان برای اوآزادی بیشتر وبستر مناسب تری برای تکامل فراهم میکند.

نمونه ی یک عریان نویس شخصی است که ابتدا یک شریعت ادبی را از میان شریعتهایی که ساخته وپرداخته ی مکتبهاوسبکهای ادبی اند انتخاب می کندودرچارچوب آن قلم می زند ،تاهنگامی که به شک روشی برسد.باشک روشی،مطلق نگری او جایش را به تکامل نگری می دهد ، او با ارتباط بی واسطه با شریعت های ادبیِ دیگر،دارای نگرشی تکامل طلب می شود(آغاز طریقت ادبی) در طریقتِ او هدف نه یک شریعت خاص بلکه حقیقت ادبیات(=تکامل متن ادبی)است که این تکامل با توجه به وجود واژگان به دست می آید نه ماهیتهای واژگان.

پس شریعت در دیدگاه ما به هر نوع عقیده،ایدئولوژی وباوری اطلاق می شود که باعث مطلق نگری ومطلق نگاری شود،طریقت مرحله ی تکامل طلبی وارتباط بی واسطه است و حقیقت نیز تکامل بی نهایت.

3- جنس سوم:

در ساختمان ادبیات که اوج آن تا بی نهایت در کمال پیش می رود،تاکنون سه راه پله ی کلی مشخص شده است:1- ژانر شعر 2- ژانرداستان(ما فیلمنامه راجدا ازداستان نمیدانیم) 3- پلی ژانر

شریعت شعرراجنس اول وشریعت داستان را جنس دوم می نامیم چون شعر به اعتقاد ما سابقه ی وجودی بیشتری دارد(البته این یک قرارداد است و می توان داستان را جنس اول نامید)

متنهای پلی ژانر نیز که حاصل ترکیب شعر وداستانند با کالبدی کولاژوار،با لباسی از تکه های وصله شده ومختلف،جنسیتی مخنث گون دارند.

کسی که شاعر یا داستان نویس است ومیل به عریان نویسی دارد بایدازشریعت خویش،پا رافراتر بگذارد وبه فضایی دست یابد که در آن ،ارتباط بی واسطه میسر شود؛شریعت او باید هدف شدگی را از دست داده وبه شکل وسیله درآید،پس از این تغییر،نگارنده از راه پله ی خود به راه دیگری پا می گذارد،راهی که باراه قبلی متضاد نیست بلکه کاملتر از آن است.برای نمونه هنگامی که یک شاعر قصد دارد عریان نویس شود باید مطلق گرایی را درخویش تبدیل به تکامل طلبی کندوچون هدف او آفرینش متنی هرچه کامل تر وهرچه هنری تر است وباخبراست که درراههای دیگرهم امکان تکامل هست از تکنیکهای داستان نویسی نیز استفاده خواهد کرد،دراین مرحله است که نگارنده به فراشعر میرسد یعنی وضعیتی که او از شریعت شعر در حال فراروی است به سوی جنسیتی دیگر،جنسیتی که در آن هدف تنها تکامل و عروج است.

به اعتقاد ما متن کتابهای آسمانی دارای این جنسیتند،مثلاًمتن کتاب مقدسی همچون قرآن کریم شعریا داستان نیست،جنسیتی فراتر از این دو دارد که هم زیباترین جلوه های شعری وهم روایت رادر آن می توان مشاهده کرد.برای مثال استفاده ی زیبایی از وزن عروضی را در سوره ی کوثر مشاهده کنید:

انا اعطيناک الکوثر

--/--/--/--

فع لن فع لن فع لن فع لن

فصل لربک وانحر

--/-U-U/--U

فعولن مفاعلن فع لن

ان شانئک هو الابتر

---U/-UU-/--

فع لن مفتعلن مفاعیلن

قافیه های کوثر،والنحر وابتر به موسیقی متن افزوده اند،وزن این سوره وزن مرکب است که سالها بعد از نزول قرآن کشف واستفاده گردید.

یا وزن آیه ی {خلق الانسان من علق} وزنی است که در عین سادگی ولطافت در ادبیات فارسی تجربه نشده است:

-U/-U--/-UU فَعَلَن مستفعلن فَعَل!

یاتصویر از این شاعرانه تر که:

«از سم ستوران بر سنگ آتش افروختند» سوره عادیات آیه 2

روایت نیز در بیشتر سوره های قرآن وجود دارد.

پس جنس سوم ،جنسیتی است فراتر از شعر وداستان،که با ترکیب آنها به دست نمی آید،بلکه حاصل فراروی از این دو چارچوب است.ناگفته نماند که مکتب عریان ادعای آفرینش متنی همچون قرآن نمی کند اما معتقد است : آب دریارا اگر نتوان کشید/هم به قدر تشنگی باید چشید

هدف ما تاحد ممکن نزدیکتر شدن به جنسیت سوم است.

تفاوت مهم مکتب ادبی عریان با دیگر مکاتب:

مکتبهای ادبی دیگر ویژگی مطلق گرا دارند،یعنی همه شریعتهایی هستند که برای گروندگان خود تبدیل به هدف شده اند همه ی این مکتبها انسان را مشترک المقیاس فرض میکنندپس ادعای قواعدی کاملاً جهانشمول دارند ،تمام کسانی که یکی ازاین فراروایتها را می پذیرند بایداز اصول وقواعد یکسانی پیروی کنند.این مکتبها تفاوتهای فردی را نادیده گرفته اند.

مکتب پست مدرن که دعوی نسبی گرایی دارد انسانها را مختلف المقیاس و بدون هیچ وجه اشتراکی می داندو معتقداست که نمی توان هیچ اصول وقاعده ای برای کسی توصیه کرد چون انسانها مختلف المقیاسندوبا یک معیار سنجیده نخواهند شد.بعضی از پست مدرنیستها در ادبیات،برخلاف عقایدشان به تبلیغ کاربست هایی مانند پلی فونیک ،تصاویر اسکیزوفرنی،روایتهای چندخطی وآشفته و... می پردازند که خود باید این تناقض را توجیه کنند.

پس بینش مطلق گرا در مکاتب ادبی باعث رد تفاوتهای بسیار میان انسانها شد وبینش نسبی گرا باعث رد اشتراکات نمایان انسانها،حال ببینیم که موضع مکتب عریان در این مورد چگونه است:

درمکتب عریان مؤلفه ها به دودسته ی اولیه وثانویه تقسیم شده اند،مؤلفه های اولیه که حاصل اشتراکات بین انسانها ست غیرقابل حذفند،چون برای تمام انسانها در هرمکان وزمانی ودر هر نژاد وزبانی باعث تکامل وتعالی خواهد شد(البته اگرمخاطبان ما غیر ازاین ادعا را ثابت کنند،بی هیچ تعصبی این مؤلفه هارا از دایره ی تئوری های عریان حذف خواهیم کرد)

مؤلفه های اولیه:

1-ارتباط بی واسطه 2- شریعت،طریقت،حقیقت 3- جنس سوم

مؤلفه های اولیه غیرقابل حذفند اما هر عریان اندیش می تواند به آنها مؤلفه های دیگری ،همسو وانطباق پذیر با اندیشه ی کلی مکتب عریان اضافه کند،پس دایره ی این مؤلفه ها بسته نیست وقابلیت تکامل دارد واین مؤلفه ها مطلق نیستند چون قابلیت تکامل دارند،نسبی هم نیستند چون فرد به فرد امکان تغییر ندارند.

مؤلفه های ثانویه که در کتاب جنس سوم ارائه شده اند مؤلفه هایی کاملاً پیشنهادی اند و فرد به فرد ، زمان به زمان،مکان به مکان و زبان به زبان قابل تغییرند و به خاطر تفاوتهای میان انسان ها طرح شده اند . به خاطر تغییر فرد به فرد مؤلفه ها ،هرکس درمکتب عریان سبکی مخصوص به خویش خواهد داشت ودر مؤلفه های ثانویه است که طریقت شکل می گیرد. مؤلفه هایی که جایگزین مؤلفه های ثانویه می شود ، باید با مؤلفه های اولیه همسویی داشته باشد ونمی توان هر مؤلفه ای را بامعیارقراردادن خویش به آنها اضافه کردیعنی مؤلفه های ثانویه نسبی نیستند که هرکس هرگونه اراده کند آنها را افزایش دهد.

مؤلفه های اولیه وثانویه به همراه هم آن نگرشی راشکل می دهند که حقیقت عمیق شهودی (نگرش تکامل گرا)نام گرفته است،نگرشی که فراتر از نسبی گرایی ومطلق گرایی است-----سیدوحیدمیره بیگی

۱

 

نگاه مرد غریبی است مبتلای پگاه

اسیر عمق مه آلود چشم های پگاه

 

چکید ظهر غریبی که پا به کوچه گذاشت

اسیر اسلحه بر دوش در هوای پگاه

 

-سلام دختر مجنون سلام گیس طلا

-سلام مرد چه آورده ای برای پگاه

 

سکوت کرد نگاهی به جای پایش بعد

قدم گذاشت و رد شد به ردپای پگاه

 

چه اتفاق غریبی گلوله توی تفنگ

شده است عاشق و دیوانه ی صدای پگاه

 

گلوله میل به شلیک دارد از تن خود

ولی نه در تن هر آدمی به جای پگاه

 

گلوله رو به خدا گفت:-می شود که مرا

رها کنی بشوم بنده ی خدای پگاه

 

 به جبهه رفت صدا زد:-بیا بیا و ببین

پگاه آمده همراه با دعای پگاه

 

رسید مرد صدا زد اجازه داد به او

خدا برای نمازی جلوی پای پگاه

 

کلاه خود و تفنگش مترسکی که بناست

به پا کند و به آن جان دهد برای پگاه

 

وضو گرفت اذان شد نماز خواند و بعد

مترسکی که به هم ریخت با هوای پگاه

 

تفنگ عشق و شلیک یک گلوله که رفت

نشست روی تنش لحظه لحظه های پگاه

 

..........................................حیف پگاه

......................................................

                                                                 "رحمت غلامی"

۲

...و ناگهان تمام تنت لرزید،در هم شکست هیبت چشمانت

و ریشه برد ابر سیاهی باز،در عمق گیسوان پریشانت

کم کم شیارهای غم آلودی،بر سینه ی سترگ تو جاری شد

و برف ها به خواب فرو رفتند، برشانه های خسته و کم جانت

از شانه ات عقاب نمی روید،آغوشت آشیانه ی کرکس هاست

و بغض های زرد که می بارند،بر کاج های کهنه ی دامانت

آرام باش مادر زیگورات،این هفت آسمان پلیدی را

روزی دوباره آبی می بینی،گسترده بر قلمرو تابانت

و بادهای آمده از خورشید،در این فضای شب زده می پیچند

و شاخه شاخه رود طلایی رنگ،جاری است از نگاه درخشانت

اما تو سالهاست که خاموشی،کز کرده در همیشه ی مه آلود

من هم به این امید که بر خیزد،ریواسی از بلندی دستانت...

                                                                        "اشکان خطیبی"

۳

یک جاده برف و تنها،یک قهوه خانه ی پیر

یک مرد در جنونش با یک بهانه ی پیر

که سال ها غروبش بر روی صندلی ها

تنها بدون لیدا یک عاشقانه ی پیر

هر عصر فکر لیدا  بادامنی بنفش و

یک جفت کفش آبی ،عطر زنانه ی پیر:

پیچید در لبانش یک بوسه سرد و آرام

رقصید با ویالون در یک ترانه ی پیر

در خاطرات سردش تنها دو چشم یشمی

یک مشت موی قرمز ،موگیر،شانه ی پیر

"یک قهوه مانده لیدا تا فتح سینه هایت

تنها نرو بمان تا در شاعرانه ی پیر..."

صد سال رفت...اما هر عصر برف بارید

ساعت:غروب رفتن،شبانه ی پیر

او مانده بود و پیپش، عینک ،عصا و جاده

یک مرد با جنونش، یک قهوه خانه ی پیر... 

                                                 "امین حدادی"

دو فراداستان در مکتب اصالت کلمه از نیلوفر احمدی

فرا داستان۱                                                                        

 

 

 

  ناز پر ماه پنجره را

                    در خودش غرق شده بود

-        این هشتمین بار است که چیزی مرا ...

                                       و گرمی گیرم

آخر یعنی چه ؟ این چه حضوریت ؟

بی آنکه لبی لبهایم خیس بوسه ها

و دستهایم فشرده . می شود در دستی گرم

صدا نی نه چندان عریان اما

                                             مرا به نام می خواند

زن گوش هایش را تیز نغمه های باد

-        ناز من اجازه هست ؟

                                زن میخکوب می شود

-        این اولین بار است که عریان می شنومش

اتاق در سکوت فرو می رود فقط

                                    صدای نفس های زن و

                                     غباری که او را در خود می پیچد

زن خودش را بلند می شود

                             در را بسته اما پنجره را باز که ...

-        بیا آب

-        من که آب نخوا ...

-        بخورتشنه ای

      از تعجب لیوان از دستش و ... می شکند

 


 

ماه در هاله ای از نور بدر را می خندید

ساعت سه بار  خودش را فریاد کشید

-        کو کو    کو کو       کو کو

آسمان شسته در دیدگان زن

سه بار عبور شهاب

و زن سه بار خودش را از خواب بلند شد

-        (( سه روز سکوت بی آب و حتی لقمه ای غذا ))

 

زن از تنهایی

                خود را لمیده در موهای پریشان

                               و پریشان تر می شود وقتی که ...

                                       دستان سایه بر تنش عریان می شود

                                      دستی موهای زن را نوازش و سایه از تنش

                                                                                             عبور می کند

-        حال باورم کردی که هستم

                                             یا اگر نه خودم را عریانتر بشوم

          سکوت محض

لباسهای زن می لغزداز

                         بادی گرم و ملایم و دستی که ...

-        کسی که نیست ، پس این یعنی چه ؟

     یا من دیوانه... یا کسی که سایه ای بیش نیست اینجاست

                                     و خودش را در آیینه قدی نگاه می شود اما ...

-        اما کسی که نیست  

                    ناگهان

                     چشم هایش تاریک

                    اتاق برگرد او می گردد و او برگرد اتاق ... تا

                                                       می ریزد بر کف اتاق و فرو می رود در رؤیا

از زیر شاخه های فرو رفته در

                              مه می گذرد

خودش را در مکانی با صلیب های افراشته

بر سنگ مر مر های سفید می یابد

دو قبر و دو عکس

-        یعنی آن منم پس این که هستم کیست ؟

و با صدای در به خود می آید ناز پر

 

ناز پر غرق در تفکر خودش را بیشتر در در کاناپه فرو می رود

-        گفتی خوابهای میان  روز

                                 تو را آشفته می کند

-        خواب نه ، رویا ، چیزی شبیه تو هم

                           کسی که صدایم می زند

                          خودم را در مکان هایی ناشناخته

                          با آدم هایی که اصلاً نمی شناسمتان

                         و حضور  یک  سایه در خلوت من

-        تو می دانی چون آسمان بر فراز زمین سایه انداخت  [1]

                     و زمین مام انسان شد چه اتفاقی افتاد ؟

                     آفتاب در قلب آسمان نشست

                     و ماه برگرد مام زمین گردید آنگاه

                     دستان آفرینشگر در آب و گل کرد

                     و انسان برعرش جسمیت یافت

                     و انسان چون یک بود او هم یک

                    و سزا نبود دو یک در یک منزل  

                          انسان را جفت شد و او طلاق ماند

و زن و مرد از پس هم تا   ......... نهایت هزاره ها

-        دکتر یعنی من را توهم ... دیوانه شده ام .

-        نه نه هرگز

                  چونان که یک کبوتر را پرواز با بال عقاب نمی شاید

                تو باید بال خودت را ... و او بال توست

               نیمه ای که جفت روح توست

-        دکتر یعنی ما در گذشته بوده ایم

                                          خاموش می شویم

                                         و ادامه می یابیم در آینده ی  تا

-        تا انسان شویم همان یک

                                        اکنون که هزاره هایتان نزدیک به سر آمدن شده

                                        (( باورش کن تا در او برویانی عشق را ))

 


 

زن از خستگی

خودش را می پاشد بر بستر

 و فرو می رود در رؤیایی که رقم می خورد

                                 به دست سایه

-        در سکوت بهاری ترین شب سال

تنها یک شمع

حضور تو

عطر میخک

و ماه که حلقه بر باور من می زند تمام هستی ام بود

به  ماهتاب ها سوگند و ستارگان شب چون بر آیند

                    تمام سیب های هوس را از تنت خواهم چید

آنگاه که بی شکیب ماه بودم

                      در چشمان خاکستری آسمان

                     تو تنها رمیده ای بودی که به دنبالت می گشتم

یادت نیست

انحلال ما در اولین کالبد

                         زیر نور ماه

جنگل در سکوت خوابیده بود

                               و آسمان نم نمک  دلش را می بارید

من

تو

 ماه

شب

شبی که شب بوها

                      بستر تغزل های عاشقانه ما بودند

                      و تمام جغدهای کور شب شومی را در خود مرده

                     دوشیزگی شبنم طراوت تنت بود و در من

                                       شکوفه

                                     شکوفه

                  گلهای گندم جان گرفت

                 و در تبی تمام جنگل را در آتش سوختم

باران تن هایمان را شست

باد ترانه ی ما را برد

و ما گم شویم در هزاره

ناز پر مبهوت

                       آرام ، آرام باز می کنند چشمانش را

-        راه  چیست ؟

                  زندگی با یک سایه

                  یعنی غرق در یک توهم کور بودن

                پرنده بودن اما عرصه پرواز نداشتن

               پیله ای که شب و روز قفس می بافد و .... سرانجام .

                                                                                     باز هم فقط قفس می بافد

                                             حیران از آنچه گذشت

                                           نمی خواست چشمانش را باز

                                           پس همچنان خود را خواب ماند

-        باورم کن تا هزار ه ها را در  عشق خاکستر شویم

                                          سایه این را گفت و رفت

 


 

ناز  پر خاموش در خود شسته بود

          باد پاییزی شاخه های لخت بیدار

                                 سر به سر گذاشته بود

ماه خودش را در حوض

                            با ماهیها بازی می کرد

ناگهان باد

          نعره زد

ماه شکست و یک به یک

                       در حوض موج خورد

ناز پر همچنان در سکوت نشسته بود

باد پرده را درید

شیشه شکست

اتاق از حضور سایه لبریز

            و در گوش های زن به نجوا گفت :

-        همیشه آنکه عاشق تر است در سکوت می میرد

            لبریز شده ام از بغض های نخورده در خلوت مانده

ببین جهان در تو گسترده است .

زمان را به سخره بگیر

زمین ناکجا آباد دیست در بی مکان محض

-        می خواهم با تو خودم را قدم بزنم در هزاره ها

-        باد موافق نگاه توست عزیز من

                          بر بال افکارت سوار شو

                                  تا مرا بیابی  در خودت دستانت را به من بسپار تا رؤیای سه کالبد را

                                                                                                 بنمایانم در تو

تصویر 1

آسمان آبی

دریاچه خندان

آفتاب بر شانه های موج خودش را می رقصاند

ساحل ... یک زن

یک زن در سیاه پوش که

                خودش را سراغ می بارد

تصویر 2

پنجره 1

پنجره 2

 


 

پنجره 1

دیوار

پنجره 2

 


 

دیوار

دیوار

دیوار

تصویر 3

یک جاده

دو مسافر

آسمان می بارد خودش را بر شب

           حادثه ناگهان و... سه تابوت

به یکباره سایه پدیدار وزن را گفت

-        به چشمانم نگاه شو تا

                       مرا در خودت بشناسی

چند لحظه سکوت محض

چشم ها هم آغوش

یک غزل بارانی از تعشق و ...

      لبان ناز پر لرزید

              آهسته آهسته

                          دستانش سایه را در دستانش فشرد

 

 


 

زمان

            برای زن یک روز آفتابی

                                 اما ...

                شما هر کجا یافتیدش

                              آن را در خودتان قدم بزنید

مکان

    یک پارک

           برای اینکه گم شوید

                      دو کوچه بالاتر از بن بست

                                                         اقاقیا

زن نشسته در صندلی پارک

                     و خودش را ورق می زند

                                        در تیتر دفترنامه ها

-        ناز من اجازه هست؟ 

                صدای آشنای من

                                      دستان زن و دلش را لرزاند و ...

                                                                 هزار و یک علامت سؤال در چشم زن

 

 

فراداستان۲

آسمان

زمین

خدایان

مرد خسته تر از همه این ها

          خیس از کنار درختان

فرو رفته در مه  گذشت

-        هی آقا افتاد – چی – نشانه گل – کدام

-        همان پشت سرت

پشت سرش را که نگاه

                  فقط یک سنگ قبر

مدتهاست شاخه گلم در خاک افتاده

اما ...

اما داشت با خودش فکر می کرد که ...

-        آنقدر میان گفتن و نگفتن

                         حرف هایی که می روئیدند

                                                    تفعل زدم

                                                            تا بلاخره در کویر ناگفتن ها

                                                                                     خشک شدند و ...

                                                                                                       او سنگ قبر

-        راستی حالت چطوره

-        حالم که خوب اما قلبم

                                     قلبم انگار

                                              انگار ولش کن اصلاً اینها مهم نیست .

-        گفتی قلب چی ؟

                                         آب دهانش را به سختی قورت داد

-        هیچی

راه که می روم انگار آسمان و زمین

        نه من دور آنها در سیاهی می گردم

-        هی آقا مواظب باش

-        چته مگر کوری

-        آنقدر نوشید که نمی داند

             درخت را از آدم شخیص بدهد

                               (صدای سیلی چند شاخه خیس به صورت مرد )

و لنگ لنگان ترانه ای که

                            خودش را میان لبهای مرد

                                                 به باران می سپارد

-        باز باران با ترانه                 با تمنای صدامان

                               می خورد بر بام شانه

من برداز دل نشانه

دست من در دست او تنها           زیر برگ و باد و بودان بی بهانه

باز باهم می رویم ما                     از سر جو هر دو تنها

دور و برش را که نگاه  هیچکس

                        فقط هیجکس

                                        تک و تنها میان سنگ ها و عکس هایی که

                                         گذشته و از زیسته  بودند و در تابوت ها خاموش شدند

و ستاره ها هم که خواش را در تابوت ها خاموش شد پس ...

-        پس من هم باید خودم را در تابوت ها گم شوم

                              وقتی که نمی توانم بگویم و همیشه ... همیشه

-        خفه شو ... بمیر

                      مرد با خودش کلنجار می رود

دو قدم به سوی حلقه ای که بردار ایستاد

                                                                  یک قدم به عقب

-        نه باید بروم و ...

          می رود

-        شنیده ای مردی در گورستان

خودش را به دار کشید

تا برای یک بار هم که شده .

               بغض هایش را در گلو نمیرد .

-        بیچاره یعنی زندگی اینقدر سخت

-        می گن مست بود

-        نه بابا عاشق بود

                    کسی که بخواهد برسد

                        حتماً می رسد

                                              و عشق یعنی همین

باد آرام

مرد را بر گلایول های  وحشی سنگ قبر

                                              شکست

شب در سکوت

                     ماه را می پاشید

                                  بر مرد و

                                               و ترانه ای که دوباد زمزمه شد

-        ترا که تمام کنم سراغ خودم می روم

                  ترا کجا شروع کنم ؟

                   که بپاشم بر این شب

                                          طلوع بودنم را

در کدامین تبم

در کدامین شرر

ترا کی شروع کنم ؟

که بیابم در این تب

                   غروب دیگرم را

فراسوی ایل حادثه من

                                چراغ راهت می شوم

                               چشم و چراغت می شودم

                               تا غزل غزل بخوانیم

                               غزل غزل بخوانمت

                         قدم قدم بیابیم

                         قدم قدم بیابمت

   ناگهان

                زمین از خودش

                         باز می ماند

شبح زنی در نور

                 تمام مرد  را به آغوش کشید

                                        و مرد خودش  را در طراوت  زن

                                                                          بارید

 


[1]تناروع کار مشترک آرش آذرپیک و زینب نظریان

مکتب اصالت کلمه

کوتاه بر مبانی مکتب ادبی اصالت واژه

 

                                  به نام خداوند بخشنده ی مهربان

ما واژه هایی هستیم که در علم خالق خویش قرار داریم به اعتقاد ما همانگونه که خداوند خالق ماست ما نیز مخلوقی داریم به نام واژه،که این مخلوق دارای پتانسیل های نامرئی فراوانی است که با آزادگی بی قید وشرط در متن موجب یدایش آثاری می گردد که بی مانند خواهند بود.

در نظر ما واژگان دارای ابعاد وجودی فراوانی می باشند و وجود آنها آنچنان بزرگ است که اگر بخواهیم تنها به یک بعد از وجود واژه بنگریم با بی رحمی تمام دیگر ابعاد وجودی آن را نادیده گرفته ایم.واژه تنها با آزادگی بی قید وشرط در متن می تواند تمامی پتانسیل های نامرئی خویش را نمایان سازد:برای مثال در شاهنامه حکیم بزرگوار ابوالقاسم فردوسی واژه برای خلق یک اثر صرفا حماسی به کار گرفته شده و یا در آثار مولانا جلال الدین بلخی واژه تنها برای خلق یک اثر عرفانی استعمال گردیده است و…

اما مکتب ما با تحمیل هر ژانر ادبی و هر نوع تفکر خاص که واژه را درانحصار خویش قرار بدهد به شدت مخالف است زیرا به نظر ما وجود واژگان آنچنان مقدس است که با تحمیل یک ژانر و یا یک تفکر خاص مانع از عروج واژگان خواهیم گردید. وبهتر بگوییم که ما واژه را در خدمت تغزل قرار دهیم از بعد روایتی آن صرف نظر کرده ایم.

 

واژه دارای آنچنان قدرتی می باشد که می تواند این دو نحله اصلی یعنی روایت وتغزل – با تمامی زیر شاخه هایش – را تا سر حد  امکان در کلیت متن به منصه ظهور برساند و موجب خلق آثاری گردند که همگان با دیده تکریم به آن بنگرند یعنی یک اثر در عین روایت گونه بودن می تواند دارای تغزل هم باشد وحتی می تواند از زیر شاخه های روایت نیز برای عروج خویش بهره گیرد البته این سخن به معنای این نیست که دریک اثر ادبی قسمتی از آن روایت و قسمتی تغزل و............ باشد هریک از آنها فصل فصل و به طور مجزا از هم به کار برد شوند  بلکه همان طوری که قبلاً نیز ایراد گردید واژه باید در کلیت یک متن بتواند تا سر حد امکان تمامی ابعاد وجودی را به نمایش بگذارد  ویک ژانر ادبی به خصوص و یا حتی یک تفکر خاص نباید خودرا بر واژه تحمیل کند.«نه شعریت و نه داستان وارگی ،اینجا مسئله فقط و فقط برسر واژگان است،زیرا آنگاه که ما این حقیقت عمیق شهودی را پذیرا شویم که واژه یک موجود کاملا زنده است ،بی هیچ گمانه زنی باید پذیرفت که یک موجود زنده را هیچگاه نمی توان از یک بعد خاص به نظاره و تشریح نشست.»«جنس سوم ص 9»

و این یعنی اصالت دادن به کلمه زیرا همانگونه که در کتاب جنس سوم آمده است:«در آغاز فقط کلمه بود،سپس شعروداستان طریقت هایی شدند برای عروج واژگان؛در امتداد تاریخ پرفراز و نشیب ادبیات جهان واژه توانست در این دو نحله ی بزرگ ادبی تا آنجا که باید تراش های هنری لازم را بخورد.اما متاسفانه مدتهاست که شعر و داستان به جای آنکه وسیله هایی برای پرواز واژگان باشند،به مثابه واسطه هایی گریزناپذیر درآمده اند که در چارچوبه های طلایی خویش آنها را بی رحمانه به بند کشیده اند.»

این جملات ما را متوجه این امر می کند که ما با غافل شدن از کلمه به عنوان ک حقیقت عمیق شهودی ناخواسته در صدد آنم برآمده ایم که کلمه را از هدف متعالی

 

خویش که همانا ارتباط عمیق با جهان درون انسانهاست بازداریم.زیرا انسان فطرتا خواستار متنی است که با اصالت دادن به کلمه ،بدون انکار روایت و تغزل از این دو نحله ی اصلی فراروی کند.

بهترین نمونه برای اثبات ادعا کتب آسمانی می باشند زیرا خداوند همانگونه که دین را مطابق با فطرت انسان قرار داده مطابق با فطرت انسان نیز با او سخن می گوید یعنی خداوند قرآن رااز همه لحاظ مطابق با فطرت انسان نازل کرده است:

فاقم وجهک للدین حنیفا فطرت الی الله التی فطر الناس علیها لاتبدیل لخلق الله ذلک الدین القیم والکن اکثر الناس لا یعلمون(سوره روم آیه 30)

پس راست گردان رویت را برای دین حق گرای،آفرینش خدا که آفرید انسان را برآن؛تغییری در آفرینش خدا نیست این ات آن دین راست و درست ولی بیشتر مردم نمی دانند.

 

نوشتار قرآن کریم را نه می توان داستان نامید ونه می توان شعر خواند هرچند بارها به هردوی این انواع ادبی متهم گردیده است اما این کتاب آسمانی به گونه ای است که روایت و تغزل را برای عروج واژگان در کلیت متن به گونه ای به کار برده که بی مانند می باشد زیرا خالق این اثر به خوبی بر پتانسیل ها ی موجود در واژه واقف بوده پس در قرآن یک ژانر خاص بر واؤه تحمیل نگردیده بلکه این واژه است که اقتدار و قدرت خویش را نشان می دهد.به بیان دیگر واژه به گونه ای در این متن استعمال گردیده که موجب پیدایش یک ژانر به خصوص گردیده که نه می توان آن را شعر نامید و نه داستان.

این ژانر ادبی به دنبال تعالی واژگان است نه خفه کردن آنها توسط چارچوب های روایت و تغزل.

یک عریان نویس با ارتباط بی واسطه با واژگان بدون اینکه واژه را دربند روایت وتغزل قرار دهد می بایست با آزادگی بی قید وشرط واژگان در متن ،تمامی انرژی های درونی و بیرونی آنها را رهای بخشد و به جای در بند کشیدن واژه در تاریکی های هفتگانه با تابانیدن نور به واژه می خواهد ابعاد مختلف  وجودی واژه را نمایان سازد و حقیقت واژه را هرچه بیشتر به منصه ظهور برساند.

در مکتب عریان حقیقت واژه امری است عمیق که باید با تعمق و شهود مورد تحقیق و بررسی قرار بگیرد بنابراین در مکتب ما هیچگونه حقیقت مطلقی وجود ندارد یعنی حقیقت امری نیست که دارای چارچوبی خاص باشد . در واقع ما واژه را موجود زنده ای می دانیم که در کلیت متن هر آن ممکن است با تعمق و تأمل بیشتر ،نکته های بیشتری را به ما تعلیم دهد و در حقیقت متن عریان ممکن است دارای تأویل های مختلفی باشدیعنی جمله ها و عبارات در یک متن عریان آنگونه باشند که دارای پوسته و بطن های مختلفی بوده که این بطن های مختلف نهدر تضاد با یکدیگر بلکه در جهت تکامل هم به وجود خواهند آمد:در واقع تأویل در نظر ما پی بردن به لایه ها ی درونی متن و یافتن حقیقت مطلب می باشد و اینگونه است که واژه در کلیت متن پتانسیل های نامرئی خود را آزاد می کند و همین امر باعث می گردد که ما هماره حضور عریان نویس را در متن احساس کنیم و عریان نویس هیچگاه برای مخاطب نخواهد مرد بلکه همیشه حضور دارد و بالایه های درونی متن خویش  با مخاطب ارتباط برقرار می کند و بنا به تعمق و تأمل ما متن عریان مطالب جدیدتری را به ما خواهد آموخت به همین دلیل ما این ویژگی را شهادت مؤلف می نامیم زیرا آن هنگام که ما یک اثر را عریان می خوانیم اگرچه عریان نویس در ظاهر وجود ندارد اما در حقیقت با توجه به لایه های درونی که در متن او موجود است ما همیشه او را احساس می کنیم.

نظم من خاصیتی دارد عجیب/زانکه هردم بیشتر بخشد نصیب

گربسی خواندن میسرآیدت/بی شکی هربار خوشترآیدت

زین عروس خانگی درخدرناز/جز به تدریج نفتد پرده باز

                                                               «عطار نیشابوری»

اصلی ترین مؤلفه ی مکتب عریان مراقبه ی شناور می باشد زیرا به اعتقاد ما بدون داشتن مراقبه شناور در متن،نه می توان با واژگان ارتباط بی واسطه برقرار کرد و نه می توان به آزادگی بی قید و شرط دست یازید.بنابراین  این مؤلفه می باید بسیار مورد توجه یک عریان نویس قرار بگیرد.

مراقبه ی شناور یعنی تمرکز در حین حرکت ذهن.

به عبارت دیگر یک عریان نویس باید ناخودآگاه را به حرکت بیاندازد تا واژگان درون چارچوبهای از پیش تعیین شده قرار نگیرند و از طرف دیگر باید عنان ناخودآگاه در دست خودآگاه باشد تا از عصیان گری و از بیراهه رفتن آن جلوگیری شود.

انسان در چنین حالتی دچار سکر و حیرت می گردد که گویی از هیچ چیز آگاه نیست ولی آنچنان هوشیار است که گویا هیچ از سکر و حیرت نمی داند به عبارت ساده تر خودآگاه از سرکشی و طغیان ناخودآگاه ممانعت می کند و حرکت ناخودآگاه از اسیر شدن واژگان در چارچوب های خودآگاه جلوگیری می کند در این حالت ما بر سکر خویش آگاه هستیم و این حالت نیز در اثر ادبیمان نمایان می گردد که موجب جاذبه و کششی می شود که همگان را به حیرت وا می دارد. واژگان  نه آنچنان رها هستند که به هرجا خواستند برود و نه آنچنان مصلوبند که مانند بردگانی بی اختیار باشند.

برای توضیح بیشتر باید بگویم که خودآگاه از واژه موجودی بی اختیار می سازد و آن را در چارچوبه های از پیش تعیین شده ی تغزل یا روایت می اندازد سپس آن را در چارچوب های دیگر که زیرشاخه های این دو نحله ی اصلی هستند گرفتار می کند تا جای که انرژی های نهفته در واژگان نادیده گرفته می شوند.

نا خودآگاه نیز بی توجه به پتانسیل های موجود در واژه همچون اسب سرکشی است که تا به ورطه ی نابودی  ونیستی نرسد از حرکت باز نمی ایستد و معنایی به جز پوچ انگاری  را به مخاطب تقدیم نمی دارد بنابراین تنها راه تعالی و عروج واژگان  استفاده از مراقبه شناور در متن می باشد .

برای درک بهتر این مطلب به دو رویداد تاریخی استناد می کنیم که هیچ شک و شبهه ای در  درستی آن نیست . در تاریخ آمده است که امام علی (ع) در حین نماز آنچنان در حالت سکر و حیرت فرو رفته که وقتی پیکان را از پای او بیرون می کشند متوجه نمی شود و باز هم درحین نماز آنچنان هوشیار و آگاه است که وقتی یک نیازمند از او تقاضای کمک می کند در حالت رکوع انگشتری خود را به او می بخشد. این داستان این نکته مهم را به ما می فهماند که انسان در حین غرق شدن در ناخودآگاه می تواند کاملا حالت خودآگاهی داشته باشد.

گفتنی است که مکتب عریان برای نزدیک شدن به متن عریان دو پیشنهاد ارائه می کند که عبارتند از:

 الف)فراشعر عریان       ب)فراداستان عریان

که این دو نیز دارای مؤلفه هایی می باشند که به وضوح در کتاب جنس سوم تألیف بنیانگذار مکتب عریان،جناب آقای علیرضا آذرپیک آمده است و نیازی به تکرار آنها نمی بینم.همانطور که قبلا نیز یاد شد اصلی ترین مؤلفه  مکتب عریان مراقبه شناور می باشد که منجر به جذبه و حیرت مخاطب می گردد مکتب عریان دارای مولفه های ثانویه ای نیز می باشد که در دو پیشنهاد  ما در فرا شعر و فرا داستان عریان به روشنی بیان شده است . مولفه های ثانویه شخص به شخص ،مکان به مکان و زمان به زمان قابل تغییر می باشند یعنی مکتب عریان اصول اولیه خود را دارد ولی دایره ی تفکری خویش را هیچگاه نبسته است و به عبارت ساده تر مولفه های اولیه ثابت و مولفه های ثانویه فابل تغییرند.

هدف نهایی مکتب عریان،عریان کردن واژه برای نمود تمامی پتانسیل های موجود در آن می باشد و وجه تسمیه این مکتب نیز همین است . به هرحال  انسانها در مکانها و زمانهای مختلف و بنا به شخصیت خویش  می توانند در اجرای این هدف نهایی با مراقبه شناور در متن، برای عروج واژگان تلاش نمایند. برای توضیح بیشتر باید گفت که عریان ساختن واژه برخلاف  آنچه تصور می شود نادیده گرفتن تمامی انرژی های نهفته در واژگان  نیست بلکه به معنای به منصه ظهور رساندن این انرژی هاست .

ار آغاز تا کنون هرمکتبی که آمده در تلاش بوده  تا واژه را در عالی ترین صورت ممکن به کار گیرد. اما هریک از این مکاتب ،باتوجه نمودن به یک بعد از واژه با کوته نظری  تمام از دیگر ابعاد وجود واژه غافل مانده اند و با خودپسندی فراوان راه خویش را تنها راه تعالی واژه می دانسته اند.

ما با عنایت به مکاتب پیشین به این نتیجه می رسیم که هریک از آنها تنها از یک بعد که بعد تفکری خویش بوده به واژه  نگریسته اند ودر حقیقت همه مکاتب واژه را به اندازه ی تئوری هایشان کوچک کرده اند و کرامت و بزرگی واژه را از بین برده اند و به این نکته توجه نکرده اند که واژه  دارای ابعاد وجودی دیگری نیز هست و همین امر باعث پیدایش ضدیت های بی فایده در ادبیات گردیده است.

هر مکتبی که آمد می خواست با دیالکتیک فقط و فقط حرف خود را به کرسی بنشاند و با جدل و مناظره وحتی مغالطه در پی پیروزی  خویش بر دیگران بود غافل از اینکه دیگر مکاتب نیز دارای وجوهی از حقیقت هستند که باید مورد توجه قرار بگیرند و به همین دلیل مکتب عریان با طرح دیالکتیک ادراکی این اعتقاد را بیان می کند که یک آنتی تز نفی بی چون و چرای یک تز نیست بلکه در واقع برای تکامل آن تز که نه بر مبنای جبر تاریخی بلکه برمبنای نقصی که در آن تز بوده به وجود آمده است . همچنین سنتز در پی نفی و مبارزه با تز و آنتی تز نیست بلکه باز هم در پی هرچه بیشتر کامل کردن این دو می باشد. دیالکتیک ادراکی می گوید که ما می بایست در تقابل با دیگر مکاتب جهان نه در پی نفی آنها بلکه به دنبال ادراک و دریافت وجوه حقیقت آنها باشیم مکتب عریان معتقد است که تمام جنگ های هفتاد و دو ملیتی  به علت ندیدن وجوه حقیقت دیگر مکاتب است.

دیالکتیک ادراکی نظریه ای است که درک و تفاهم متقابل مکاتب را بیان و از هر نوع جنگ و ضدیت نابخردانه  برحذر می دارد.برای روشن تر شدن مطلب نگاه کوتاهی داریم به برخی از مکاتبی که تا کنون فقط واژه را در دایه ی  بسته تفکری خویش نگریسته اند که مشکل اصلی نیز همین بستن دایره ی تفکری می باشد زیرا این نوع نگرش بیانگر این مطلب است که هرچه ما می گوییم درست است یعنی هرچه مطابق با تفکر ما بود درست ودرغیر این صورت نادرست می باشد. اما مکتب عریان همان گونه که از آرم آن نیز پیداست(علامتی بی نهایت درون یک دایره ی باز) با وجود تأکید بر مولفه های  اولیه خود هیچگاه دایره ی تفکری خویش را نبسته است بلکه مولفه های ثانویه ی خود را با توجه به مکان،زمان و افراد تا بی نهایت قابل تغییر می داند.

نگاهی کوتاه به برخی از مکاتب ادبی جهان:

کلاسیسم :

کلاسیک در لغت به معنای کهنه است و در اصطلاح بر آثار هنری و ادبی قدیم در هر فرهنگی اطلاق می شود اما به معنای مکتب ادبی نام مکتبی در ادبیات غرب است که آثار موجود در آن با رعایت اصول و قواعد حاکم بر آثار متقدمین روم و یونان خلق شده باشند.

عمده این اصول عبارتند از:

1-محاکات یا تخییل از طبیعت:به مفهوم تقلید از مظاهر زیبا و متعالی طبیعی است که بیان آن به شیوه یی زیباتر و کاملتر مورد نظر باشد.

2- تقلید از قدما

3- اصل خرد:این اصل را نویسندگان نوکلاسیک به پیروی از اصل اصالت عقل دکارت بر دیگر اصول افزودند.

4- تعلیم وزیبایی

5- ایجاز

6- حقیقت نمایی

7- نزاکت ادبی

8- قانون وحدت های سه گانه وحدت موضوع،وحدت زمان و وحدت مکان که وحدت لحن را نیز برآن افزودند(فرهنگ اصطلاحات ادبی تألیف سیما داد)

رمانتیسم:

نهضتی فلسفی ادبی است که از اواخر قرن هجدهم در کشورهای انگلستان،آلمان،شمال اروپا و فرانسه پدید آمد و برمبنای احساسات وتخیل بنا نهاده شد.انتشاد کتاب بالادهای غنایی اثر مشترک دو شاعر انگلیسی ویلیام وردزوت و ساموئل کالریج تبلور اوج این تحول فلسفی و ادبی بود.

رئالیسم:در اواسط قرن نوزدهم ،در اعتراض به مکتب رمانتیک در فرانسه،انگلستان و امریکا پدید آمد. در فرانسه بالزاک در انگلستان جورج الیوت و در امریکا ویلیام دین هاولز با آثار خود این مکتب ادبی را بنیان نهادند.بنابر مبادی فکری در این مکتب نویسنده با بی طرفی  موضوعی را از زندگی واقعی مردم و اشخاصی از بین پیشه وران،کارگران و مردم ستمدیده برمی گزینند و داستان آن را عینا بازگو می کنند.

سمبولیسم :

این مکتب در اواخر قرن نوزدهم با انتشار مجموعه اشعار گلهای شر اثر بودلر ،شاعر فرانسوی پدید آمد.مکتب سموبلیسم همواره براصول زیر متوجه است:

1-    آهنگ کلام و کاربرد نماد در بیان

2-    هیجان

3-    انکار واقعیت

4-    استفاده از قالب های آزاد و شعر منثور

ناتورالیسم:

نهضتی ادبی بود که در اواخر قرن نوزدهم در اروپا پدیدآمد. بنیانگذار این مکتب ادبی امیل زولا نویسنده ی فرانسوی بود. امیل زولادر مقاله ی رمان تجربی(1880)نوشت که رمان نویس باید مانند دانشمندی که در حال آزمایش است فارغ از قراردادهای اخلاقی و نظریات پذیرفته شده کارخود را انجام دهد.از جمله مسائلی که آزمایشات نویسنده باید به آن وفادار بماند قانون وراثت است که طبق این قانون سرنوشت انسان با دو عامل محیط و وراثت ارتباطی ناگزیر دارد.

دادائیسم:

مکتبی است پوچ گرا  در ادبیات وهنر که توسط یک رومانی الاصل به نام تریستان تزارا و هم فکری هانس آرپ اهل آلزاس و دونفر آلمانی در اواخر قرن بیستم در شهر زوریخ پدید آمد.مبنای جهان بینی دادائیست ها بر آزادی و رهایی تمام عیار،مخالفت با هر قانون و قرارداد و اخلاق و سنت و برنفی تمامی ظواهر عقلایی استوار است(فرهنگ اصطلاحات ادبی تالیف سیما داد)

سوررئالیسم:

بیانیه این مکتب توسط آندره برتون در سال 1924 منتشر شد . در این بیانیه برتون شرح داد که دستیابی بر واقعیت برتر با رهایی ذهن از زیر سلطه عقل و منطق میسر است . یکی از وسایل علمی شاعر و نویسنده سوررئالیست نوشتن«خوبیخودی»است که بدان وسیله شاعر به ثبت اوهام و رویاهای خود درست در لحظه ظهورشان توفیق می یابد... (فرهنگ اصطلاحات ادبی تالیف سیما داد)

اگزیستانسیالیسم(مکتب اصالت وجود):

فلسفه ژان پل سارتر در سالهای دهه چهارم قرن بیستم درست بعد از جنگ جهانی دوم مطرح شد. به زعم سارتر در جهانی که واجب الوجودی ندارد انسان در وانهادگی کامل محکوم به آزادی است و این وانهادگی انسان را دچار دلهره می کند که این دلهره نشأت گرفته از این است که انتخابی که داشته درست بوده یا خیر!اما با وجود این او معتقد است که انسان یعنی اختیار و آزادی در انتخاب

بشر هیچ نیست مگر آنچه خود می سازد و این اصل اول اگزیستانسیالیسم است و ادبیات ایشان بر همین مبنا به وجود آمد.

با اندکی تأمل در می یابیم که اکثر این مکاتب در نقطه مقابل هم قرار دارند . برای مثال اگزیستانسیالیسم کاملا با ناتورالیسم ضدیت دارد.رئالیسم برعلیه رمانتیسم قد علم می کند.دادائیسم و سوررئالیسم با اصل خردگرایی کلاسیسم کاملا مخالف هستند.سمبولیسم با نمادگرایی در بیان و انکار واقعیت با دیگر مکاتب کاملا متفاوت است. سوررئالیسم نمود واقعیت برتر را در استفاده از ذهن خود می داند و با اصل واقع نمایی رئالیسم بسیار متفاوت است.هر کدام از این مکاتب واژه را در دایره ی بسته خویش به کار برده اند . اما شعار مکتب عریان این است که واژه را به اندازه ی تئوری هایتان کوچک نکنید.

وضعیت پست مدرن:

بر مبنای عدم ثبات معنا و حتی فقدان معنا و حتمیت تردید و نسبی گرایی و شک محوری ومرگ کلان روایت ها و تجزیه ی تمامی آنها به خرده روایت ها بدون برتر دانستن یکی از آنها بر دیگری بنیان نهاده شده و اعتقادشان این است که ممکن است هراصلی درست یا غلط باشد و هیچ معیار مشخصی در جهان وجود ندارد.

مکتب عریان:

سخن مکتب عریان این نیست که تمامی مکاتب پیشین کاملا اشتباه کرده اند بلکه این مکتب اظهار می دارد که اشتباه تمامی مکاتب پیشین این بوده که فقط و فقط خود را درست  می دانسته اند و هرکدام از آنها به بعدی از حقیقت واژه نگریسته اند و از دیگر ابعاد آن غافل مانده اند و همچنین معتقد است حقیقت واژه آنچنان بی نهایت است که آن را در هر دایره و چارچوبی قرار دهیم باز هم حقایقی از واژه را بی رحمانه نادیده گرفته ایم. این مکتب راه عروج واژگان را آزادگی بی قید و شرط واژگان و عریان ساختن پتانسیل های موجود در آنها با محوریت مراقبه ی شناور در متن می